دیر فهمیدم...
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 1:25
امشب با محمد از غصه هام گفتم,با صبر و حوصله جوابمو داد,راهو نشونم داد... xa0یهو بعد تموم شدن حرفامون ی متن واسم فرستاد... ناله گرگ از مظلومیت نیست,از دریدن ه جدید ه... xa0جا خوردم... xa0 این روزا حقمه... xa0حقمه... xa0تمام اشکا تقاص کارای خودمه,من همیشه ی طرف ماجرا رو می دیدم,اما این متن روشنم کرد.....
ساده ترین راه, همیشه بهترین راه نیست!
-
تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 23:09
-چرا من بلد نیستم مثه اینا اینقد قربون صدقه برم؟xa0 +چون دروغه,چون معمامله ست و هیچ کدومش واقعی نیست... میگن ولی در اصل اینا حرفای دلشون نیست و تظاهره... xa0 وقتی اینا رو بهم میگف نمی فهمیدم... ینی عمق گفته شو درک نمیکردم ... تا امروز! امروز ک ی فیلم خارجی دیدم ک خیلی اتفاقی داشت زندگی دوتا دوست رو ...
زندگی جدید!
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 2:02
اول ک اینجا می نوشتم,فقد واسم ی جایی بود ک درد دلامو بنویسم,غصه هام و شادیام و خاطره هام ثبت بشن.... xa0اما یکم ک گذشت, خیلی دوست پیدا کردم... xa0خیلی کامنتای صادقانه ک مثه همه ی دوستای نزدیکم واسم شدن.... xa0اسم نمی برم چون خودشون میدونن... xa0مرسی از راهنمایی های همتون... xa0 دیشب ب امیر گفتم, گفت...
مادر زن جان ه مورد علاقه!
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 2:02
از وقتی ک یادم میاد,پسرعمه کوچیکه دوسم داشت,عاشق ن! فقد دوسم داشت... منم بدم نمی اومد ازش و دوسش داشتم,هم سنم بود ولی مغرور و فهمیده بود,همین تیپ و استایلی ک من می پسندم. گذشت و گذشت تا این ک ما بزرگ شدیم و بیست و دو سه ساله شدیم,عمه کوچیکه با مامان من دوست بودن قبل ازدواج مامانم ولی الان دشمن خونی ...
از املت تا گلف!
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 2:01
امروز با امیر قرار صبحانه گذاشتیم,9 و رب اومد دنبالم همون جای همیشگی, قرار بود بریم کافی شاپ چیلی چیز,ی صبحونه مشت بزنیم ک ب پیشنهاد امیر رفتیم ته طرقبه املت بزنیم اصن باورم نمیشه ک یهو عشقش تو وجودم شعله زده,ی عشقی ک هفت سال سعی کردم پنهونش کنم... xa0ک سعی کردم با رفتن با این و اون از سرم بیرون کنم...
بیخودترین!!
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 2:01
اامین و سپهر و سلاله ی برنامه جور کردن واسه آتیش و سیب زمینی کبابی و گردو کبابی! این دیگه آخرین باریه ک باهاشون بیرون خواهم رفت... بس ک از رفتارای امین این دفه متنفر شدم! خودشو تو جمع غیر از خودمون ثابت کرد! چیزی ک همیشه خودش میگه!xa0 اینقددد بی محلی و بی توجهی کرد,انقد سر ب سرم گذاشت و حرف گفت,انقد...
خسته م...
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 2:01
دیدی گفتم باور این روزا سخته؟ دیدی راست بود حرفام ماه بانو؟ دیدی ک امیر ب تو عشق نداشت,دیدی اومدناش بی معنی بود؟ دیدی یهو نصفه شبی,عکس اولین کافی شاپی ک باهاش رفته بودو پست کرد؟xa0 یهو همه چی داره رو میشه!!! اون از محمد,این از امین ک رفتیم با سلاله بیرون اینطوری کرد ,اینم امیر! چرا امیر همیشه عاشق د...
میشه برم؟ ...
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 2:01
امیر مریضه یا من دیوونه م؟! هرررچی فک میکنم نمیفهمم! نمیفهمم چرا وقتایی ک با محمد بودم تا میگفتم کجایی,میییی پرید از خواب هاااا,از خواب! بعد می اومد ک بریم جایی اونم رفتاراش برخلاف همیشه! توجه نشون میداد,ب زور حساب میکرد, نمیدونم از فارست گامپ حرف میزد,از سریال فرندز و تاکیید موکد ک ها ب من میگن تو ...
فارست گامپ یا نهنگ عنبر؟ هیچ کدوم! قضاوت کمتر...
-
تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 18:59
صب ی کانال مشاوره ای واسم خواهرجان فرستاد,همین طوری رفتم تو کانال و موردا رو میخوندم تا ببینم درد کی شبیه منه! چیزی نگم بهتره! موردای ازدواجی ک همه ب ظاهر صلاح و خوب بوده ولی بعد یکی دیده شوهر مذهبیش گ.ی هست,یکی دیگه شوهرش س.ک.س گروهی تقاضا کرده!!! یکی شوهرش خسیس ه سال تا سال پول نمیده کادو روز زن ن...
عشق اول...
-
تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 18:59
امیر از وقتی ک جریان محمد فهمید,سعی میکنه مراقبم باشه,باهام میاد بیرون, بهم توجه میکنه. وقتی براش رفتارای امینو توضیح دادم,بهم گف دوستداره, تا ی ماه دیگه منتظر پیشنهادش باش...xa0 راس گف,امروز امین بهم ز زد گف دانشگاهی؟ بیا بریم شهر بازی... xa0ولی... ولی امین وقتی اینا رو گفت ک من از امیر خواستم باها...
چرا؟
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 6:04
دیشب پیله کرد ک تو چرا اینقد عوض شدی,پیله کرد ک تو ب ازدواج فک میکنی آره؟ گفتم آره... عصبی ام,رسوام کرد! چیزی ک نبایدو صریح پرسید و رسوام کرد... xa0من چرا گفتم, من چرا جواب دادم,شاید ترسیدم از دستش بدم... xa0 حالا دیگه همه چی خراب میشه,حالا دیگه چیزی مثه قبل نمیشه... دیگه من ک دستم خونده شد, فهمید م...
خدا فراموشت نکرده...
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 6:03
خدایا دمت گرم ک هستی... دمت گرم ک حواست هست,چند وقتی بود ک فک میکردم دیگه حواست بهم نیستو نمی بینی منو,اما امروز فهمیدم ک حواست هست,دیدم اون روز تو خواستی ک بابا واسطه بشه و من نتونم برم با اون عوضی...xa0 خدایا شکرت... xa0شکرت ک حواست بهم بود... وای ک چقد ب بابا حرف های بی ربطی گفتم... xa0وای ک چقد ...
مرهم...
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 6:03
طاقت نیاوردم و باید با یکی حرف میزدم,ب امین گفتم... گفتم محمد باهام چیکار کرده... بهم گفت دیدی حرفام درست بود,دیدی گفتم عجله نکن... بعدم اصرار کرد ک باهاش با سپهر برم صبحونه ک قبول نکردم, روز بعدش دوباره اصرار کرد ک بیا بریم نوتلا بخوریم,دلم نیومد ن بگم,گفتم باشه و قرار شد 9 و نیم بریم ی نوتلا بار ت...
نمی بخشمت...
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 6:02
دیشب ساعت 2 عین ه این آشفته ها, یهو از خواب پریدم,اولین کاری ک کردم چک کردن پروفایلش بود... عکسشو باهاش گذاشته بود و زیرشم کامنت گذاشته بود واسش بهترینم... xa0 وای ک دو نصف شب من چ زااااری نزدم,چ اشکا ک نریختم, چ ضجه هایی ک نزدم... خدا من تو رو نمی بخشم... xa0نمی بخشم ب خاطر امیر,بخاطر روزایی ک باها...
تولد سورپرایزی
-
تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 14:34
دیشب ی تولد و سورپرایز طور بیییییی نظیر بود. ایده تولد از اتنا بود و اجرا با امین و سپهر و صارم. xa0خییییلی شب خوبی بود, سه تا میز تزیین شده با قلب و شمع و گل و کیک مینیون ک امین و سپهر خریدنxa0 چایی و بچه ها و دست و فیلم و تبریک و کادو و وااااای خیلی خوب بود خیلی اونقد ک از الان غصه م شده ک این ترم...
صبونه بدون تو...
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 18:30
نیومد... شب قبل, ی سره آنلاین بود, هی میگفتم ولش کن,آخه شبای قبلم تا 2 و این حدودا دائم آنلاین می موند,دیگه دیشب عصبی شدم و گفتم منو مسخره کردی؟ با کی داری چت میکنی؟ ک شات داد و خلاصه بحث شد و بعدش گفت من نمیام.xa0 صب امین و سپهر با اون سه تا دختره اومدن دنبالم,بهتر شد ک نیومد چون هم بابا از شانش من...
من اشتباه کردم...
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 22:02
بالاخره ب چههههه سختی,ناراحتی ه اون روز بعدظهر تو پایانه از دلش در اومد.. xa0ولی چقددد سخت و با چه همه دلخوری... xa0 بعضی وقتا ک من لجباز میشم,چقد پلید و ننر میشم هاااا,دقیقن مثه اون روز ظهر... اشتباه اولم این بود ک بعد دو دل شدن از ی کسی خواستم باهام بیاد سینما ک بدترین ها رو در حقم انجام داده بود....
صبحونه مشت چیلی چیز
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 11:17
بهش زنگ زدم,میدونی آشغال بهم چی میگه؟؟؟؟ میگه چیه مهربون شدی؟؟؟ تو فک کنم دفه دومته ک بهم زنگ میزنی,الان ک دیدی با کسی آشنا شدم,تلنگر شده ک مهربون بشی!!!xa0 تو ببین چقددد دی.وثه ک من فقط صب بعد این ک ب پیشنهاد آتنا با بچه ها و مستر ن.ا.ج.ی رفتیم چیلی چ.یز و یک صبحونه تووووووپ بر بدن زدیییییم و کلللی...
یکم زرنگ تر باش تو رو ب خدا...
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 11:16
یکی از مشکلات بد و بیخود ه من اینه ک زیادی ساده م و خیلی ب فکر این ک در لحظه مردم چی فک میکنن نیستم! واسه همین الان ک با بچه های اکیپ تو یونی هستیم یکم داره جو بد میشه... ینی دارم ی حرفایی پشت سر می شنوم,واسه همین باید بیشتر مراقب باشم ...xa0 مثلن امین هم کیفشو میکنه هم حواسش قشنگ جمه و طعمه نمیشه و...
چیزی نپرس از درد من...
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 16:20
چرا آدما وقتی مطمئن میشن از ی رابطه, بجای نزدیک شدن شرو میکنن ب اذیت؟ بجای این ک ب آدم نزدیک بشن, مرهم بشن میکشن کنار... درست مثه الان ه م.ح.م.د ک یهو اینجوری شد! شاید میترسه از جدی شدن رابطه و من حیرون و سیرون شدم ک خب چیکار باید بکنم؟! بکشم کنار منم یا باید سعی کنم نزدیک تر بشم؟!xa0 یا مثله رابطه ...