صب امین و سپهر با اون سه تا دختره اومدن دنبالم,بهتر شد ک نیومد چون هم بابا از شانش من خونه بود و هم این ک این سه تا دختری ک امین جور کرده بود اهل ناز و عشوه و خلاصه بهتر ک نیومد...
کلی با اتنا و صار.م خندیدیم, کلی واسه صبونه کیف کردیم و ی جای خییییلی قشنگ نشستیم. کلللی با گوشی امین عکس گرفتم و امین از سر اون جریان ک عکسشو از رو پروفایلم برداشتم ناراحته هاها! آتنا میگه دوسم داره,ولی من نوع دوس داشتنه حساب کتابی ه امین رو دوس ندارم. دوس داشتنش مثه محمد واقعی و از دل نیست.
مامان واسم تولد گرفت. مرسی مامان مهربونم ک ب فکرم بودی و کیک پختی و شمع گذاشتی و دعا کردی... کاش واست بچه خوبی می بودم...
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی