خرید بک لینک
امروز با امیر قرار صبحانه گذاشتیم,9 و رب اومد دنبالم همون جای همیشگی, قرار بود بریم کافی شاپ چیلی چیز,ی صبحونه مشت بزنیم ک ب پیشنهاد امیر رفتیم ته طرقبه املت بزنیم

اصن باورم نمیشه ک یهو عشقش تو وجودم شعله زده,ی عشقی ک هفت سال سعی کردم پنهونش کنم... ک سعی کردم با رفتن با این و اون از سرم بیرون کنم,اینجوری رسوام کرد! اینطوری یهو فوران کرد!! عشقی ک هرلحظه می ترسیدم مثه اولا پسم بزنه,تا فاصله ی طرقبه تو این فکر بودم ک چقد با محمد تنها بودم! تو همین چهار ماه,بود ولی نبود! تو ماشینش آهنگ ک میزاشت ذهنم میرف سمت امیر,ولی تلقین میکردم ک تو باید محمدو بخوای,باید با اون بری چون امیر نمی پذیرت.... چون تموم شده... چون مغروره بهت نمیگه ... محمدو دوست نداشتم و حتی از حرفاش تو چالیدره حرصی میشدم, یادمه تو همون چندبار بیرون رفتنمون من دائم از حرفاش,بچه بازیاش,ناراحت میشدم و اونم هربار بعد برگشتن پی ام میداد ک از دلم در بیاره... اما ب خودم فهمونده بودم ک غیر اون چاره ای ندارم و باید دوسش داشته باشم!! ک حالا امروز,فهمیدم ک من هرلحظه عشقمو سرکوب میکردم,چیزی ک هربار تو فالم می نوشت و من میگفتم چی میگه؟!

رفتیم عنبران و ی املت مشت زدیم,چیزی ک امیر هوس کرده بود,واسم تو تبلتش فیلم friends رو گذاشت,همون قسمتی ک ریچل و عشقش بهم میرسن و میفهمه ک دوسش داشته پسره...

خیلی خوب بود,تازه فهمیدم ک من چقد باهاش راحتم,بعد هفت سال چیزی برای پنهون کردن ازش ندارم و بعد از همه ی دعواها و جنگ و صحبتامون دوسش دارم... امیر عوض شده,دیگه اون امیر غد, مغرور,خودخواه نیست... اخلاقش نرم تر شده,مهربون تر و مواظب تر شده,چایی میریزه,حواسش بهم هست,لقمه میگیره,تو فلاکس تک نفره ش هات چاکلت درست میکنه! کلی عوض شده و اینا منو می ترسونه... می ترسونه ک تموم بشه... ک مال من نشه,ک تو سرنوشتم نباشه...: (

موقع صبحونه واسم از فرندز میگفت,از اون پسره دکتره ک ریچلو میخواسته ولی ریچل هربار با یکی میرفته... این ک دوسش داشته ولی بهش نمیگفته ... بعدم تو حرفاش گفت,دوستام میگن این شبیه منه... جا خوردم... نمیدونم این توهم منه,یا داره بهم میگه ک دوسم داره... نمیدونم...

صبحونه و چای سماور ذغالی عنبران و زدیم و یهو سرشو گذاشت رو پام... چقد دلم هری ریخت... هفت سال گذشت تا تو ب من دل ببندی... نمیدونم, شایدم اشتباه میکنم ...

بعدم رفتیم پاتوق همیشگی مون, پارک و.ک.ی.ل آیاد.تا بخوردم و ایکس او بازی کردیم, بوسم کرد یهو... وای ک بازم دلم یهو ریخت... وای ک دوباره عشقش تو دلم زنده تر شد...

برگشتن واسه بلیط چارترش ب تهران نشستیم پا گوشیامون واسش ک با قیمت خوب بگیریم و سک ساعت طول کشید تا 150 بالاخره ی بلیط واسش جور شد. یهو بوس گذاشت رو لپم...خودشم خجالت کشید,منم تو دلم قنج رفت واسش... هشت و بیست امشب پروازشه,ی هفته دیگه میاد...

چقد میترسم,ینی ترسیده شدم,از بس اومدنو رفتن تو زندگیم,از باور کردن این روزا می ترسم,می ترسم باور کنم تموم بشه... می ترسم باور کنم,بره تو قلبم ,نشه و دلم باز بشکنه...

عصری آتنا گف میای پارک, قرار شد پنج پارک باشیم,من امین سپهر صارم و اتنا,مستر میرزایی,داداش صارم و دوس دخترش...

امین و سپهر زود رسیدن و رفتیم ی چیپس و کیک زدیم تا مستر میرزایی و اتنا و صارم برسن... وای ک چ لحظه باحالی بود وقتی ک پشت سر صارم پریدم پخ گفتم داشت با گوشی می حرفید, یهو لرزید, هاها, عالی بود خیلی خندیدم

رفتیم گلف زدیم با بچه ها و سپهر از همه بهتر میزد,کلی خوش گذشت و بازم صارم بامرام همه رو رسوند خونه هاشون

دلم واسشون تنگ میشه,میرن سربازی یکم دیگه,ایشششالا بعدشم عروسی صارم و اتنا... ایشالا ایشالا...

خدا ینی منم ب کسی ک بخوام میرسم؟ :(

برچسب: نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 2:01

صفحه بندی