خرید بک لینک
از وقتی ک یادم میاد,پسرعمه کوچیکه دوسم داشت,عاشق ن! فقد دوسم داشت... منم بدم نمی اومد ازش و دوسش داشتم,هم سنم بود ولی مغرور و فهمیده بود,همین تیپ و استایلی ک من می پسندم.

گذشت و گذشت تا این ک ما بزرگ شدیم و بیست و دو سه ساله شدیم,عمه کوچیکه با مامان من دوست بودن قبل ازدواج مامانم ولی الان دشمن خونی هم! من از همون اول میدونستم ک ازدواج من و پسرعمه نشدنی ه. هم ب خاطر عمه هم مامان... تا این ک عمه کوچیکه خیلی نامحسوس و غیرمستقیم اشاره ای کرد واسه من,ک مامان هم نامحسوس عمه رو شست و فهموند ک نمیدم. اینا ب کنار,پسرعمه مغروره عین من,وقتی بی محلی های منو دید و بعد ی جریان ک فک کرد من نمیخوامش حس کردم ب غرورش برخورد و دیگه کمتر تو مهمونیا اومد,بعدم متوجه شدم از گوشی بازیاش با کسی دوست شده

تا پارسال ک بعععله خبر اومد پسرعمه جان با دختر یک کارخونه دار بزرگ شهر رل زده و حالا میخواد بگیرش. خلاصه نگم ک منم حسودیم شد,ولی چ کنم وقتی مادر و عمه ب خون هم تشنه بودن... تا مدتها بعد عقدشون,تو یکی از مراسمای فوت پدربزرگ پسرعمه حس میکردم هنوز دوسم داره,چون واسه ناهار چهلم پدربزرگ اومد تنهایی پشت میزی ک من نشسته بودم نشست و نگاهاش سمت من بود...

حس میکردم ب غرورش برخورده و میخواست با این ازدواج بهم بفهمونه ک ببین, بهتر از تو من میخوان.. ولی خب دوسمم داشت و نمی تونست دل بکنه... اما خب پسرعمه جان, من همه اینا رو میدونم,چ کنم وقتی ک مامان و مامانت باهم دشمنن و من پیش بینی این ازدواجو بد می دیدم,دخالتای مامانم و مامانت و میدیدم و بیزار شدن دوتامون از هم...

خلاصه پسرعمه زیاد دورم می چرخید اولای ازدواج,اما الان ک یک سال میگذره و خبر اومد ک خانومش سه ماهه حامله س, و تو اون مراسم خانومش فکک کنم متوجه توجه های پسر عمه ب من شد,دیگه نمیزاره پسرعمه جان بیاد مراسما.هاها... خب حق داره... منم بودم همین کارو میکردم... امیدوارم خوشبخت باشن... من برای کسی بد نمیخوام, حتی اون لحظه م ک پسر عمه با تمام غرورش نگاهاش سمت من بود,من ب زن بیچاره ش فک میکردم ک آخه این چ دنیایی ه, ک آدما دلاشون ی جای دیگه س و جسمشون عاریه ی یکی دیگه؟

شاید بیچاره ی اصلی منم! ک دلش با من بوود ولی حالا با یکی دیگه س! خلاصه ک هرچی بود تموم شد و پسرعمه جان الان ب فکر نی نی تو راهیشه...

بیا! پسر عمه داره بچه دار میشه و من هنوز دنبال نیمه گمشده م ! هاها

اینا رو گفتم تا ب این نکته برسم کهههه,مادر زن پسرعمه جان خییییلی مورد علاقه بنده است! در حالی ک ما ن صحبتی داشتیم باهم ن ک رابطه حسنه ای! تنها و تنها ب دلایل زیر:

مادر زن پسر عمه,ی خانم کشیده,پوست تیره,صورت معمولی اما بسسسسیار ب خودش میرسه, و با این ک زیبایی نداره,اما مواظب ظاهرش هست... بسسسیار مصمم و مدیره,پرخرج ه و شوهر و داماد و حالا هم ب تازگیا,عمه جانو رو ی انگشتش می چرخونه

سن زیادی هم نداره ها,فک کنم فوقش 45 یا 50 باشه,ولی از همون روز اول جذبه ش منو گرفت! مثلن نحوه زندگی سلطنتی ای ک داره,نحوه دستوراتش ب دو تا کارگرش ک باهاش زندگی میکنن,نحوه لباس پوشیدنا و چند مدل شدنش شب عروسی دخترش,نحوه آموزشش ب دختراش, این ک از پول شوهرش ب خوبی و درستی استفاده میکنه,دائم سفر ه و ب شغل و خونه و شوهر و همه چیش درست رسیدگی میکنه

راستش شخصیت دلخواه منه,همون شخصیتی ک من دلم میخواد باشم,اما چرا نیستم؟!! مسلما مشکل از خودمه و درصد کمی شرایط!

برچسب: مادر زن جان, نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 2:02

صفحه بندی