برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی
انسان ها اگر نقاب چهره شون کنار بره پیچیدگی های بسیاری قابل رؤیت میشه و چه بسا از هم گریزان ! فال امروز همکار مهدی زاد ، ب شدت انرژی سنگین و حتی استشمام بوی بدی داشت ! ب حدی ک بعد از فال شدت انتقال انرژی منفی در تمام وجودم حس میکردم و دردناک تر اینکه تعبیر روحش رو در فال می دیدم !
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی
امروز همین طور ک داشتم ناهارمو آماده میکردم ، حرفای بلاگر کتوزیست تو ذهنم میومد و توضیحاتش در مورد قیمت گوشت و مرغ (خارج کشور زندگی میکنه ) ؛ اشاره داشت ک کسی ک فست میکنه ی وعده میخوره و برای ی وعده قیمتی آنچنان نمیشه . یهو ذهنم رفت ب این سمت ک ، خب من تنهام ، اون آقام تنهاست ولی کسی ک ۵-۶ نفر خرجی میده آیا می تونه ؟ و بعد ذهنم شروع کرد ب پردازش ک خب این آقا تنهاست ، آدم وقتی تنهاست و دغدغه دوام آوردن نداره رو میاره ب علم ب بهتر شدن ... انگار جامعه هزارتا ترپ و دام میزاره واسه افراد ک درگیر خودشون باشن ب عبارتی داخل یک loop گیر بیفتن و نتونن خیلی شورش کنن و حق بخوان . مثل اجبار دائم برای همه ک باید خونواده داشته باشن . وقتی زن یا مردی درگیر دخل و خرج و صرفا زنده موندن باشه وقتی برای بهتر شدن و حق خواهی نداره . البته این فقط فرضیه ست ... فرضیه ای نزدیک ب واقعیت
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی
و اکنون در آستانه سومین فصل زندگی شکفتن و سبز شدن از آنِ توست ،،، ……………………….در دومین فصل از بهار زندگانی اممی نویسم از آنچه ک روحم را بیدار کند«در برخورد با همه چیز صبر داشته باشید.،اما بیشتر از هر چیز با خودتان. شجاعتتان برای فکر کردن به ایرادهایتان را از دست ندهیداما فوراً در صدد برطرف کردن آنها برآیید– هر روز کار را از نو شروع کنید.» — سنت فرانسوا دو سال
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی
امروز ی یکشنبه بارونی بهشتی بود . بهشت زمستونی . تاثیر بارون حتی اول صب رو اخلاق خودم می تونستم ببینم . صب نفیسه وقت بانک گرفت واسه انتقال مبالغش و از من خواست واسط بشم . ۴۰۰ قرار شد دلار بخره و بالاخره سه شنبه داره میره ... بعد انتقال ی کافه فوق العاده ی ویو فوق العاده ی صبحونه خیلی عالی زدیم . هنوز نمی دونم رفتنش تنهایی تورنتو درسته یا ن . قلبا معتقدم اشتباست ...
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی
تیکت اهدایی کودک سازمان را ب دستان خواهرم سپردم. ب کارم نمی آمد ن کودکی دارم و ن شوق داشتنش را . پرت می شوم ب خاطره ی آن روز . آن روز ناگوار ... خسته بودم ، تنها ، بی دفاع و یک تنه ب جنگی عمیق رفته بودم . زخمی و بی پناه چون یوسف و برادرانش ...
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی
امروز یوتوب مصاحبه امیرحسین فرزانه و نازنین دانشور گوش دادم . حرف های نازنین انگار برخاسته از قلب من بود .
روز گذشته با مامان ب بازار طلا و کتلت مامان پز و استراحت گذشت و شب هم با نفیسه از تحریر طوس برای پریا نقاب داستان سازی و درست کردن کنفرانس کودکانه شون گذشت .
راستی مصاحبه کاری بالاخره تمام شد و منتظر ارسال کد پرسنلی هستم و امیدوارم بتونم با دردهای قلبم رو ب جلو حرکت کنم.
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی