همین شد ک حرفای امین اومد جلو چشام,ک میگف چرا ناشکری میکنی, خداتو شکر کن فهمیدی چیه و تموم شد و تو زندگی بدبختت نکرد! و اینو یکی از خواننده های وبلاگم هم تایید کرد و نوشته بود...
خدایا ممنون ک هستی,ممنون ک تو مث بنده هات از ظاهر قضاوت نمیکنی و ذات آدما رو می بینی...
امروز قراره بریم پینت بال,میخوام ببینم امین بهم میگه ک بیام دوباره یا ن, نمیدونم چرا اینقد توجه ها و مراقبتاشو دوس دارم,حتی اگه قرار باشه بره با کسی دیگه... حتی اگه کسی دیگه رو دوس داشته باشه دلم میخواد بازم دوستم بمونه...
آخرین بار ک با امیر حرف میزدم میگف داری میشی عین دختره تو فارست گامپ,منم فارست گامپ نیستم ک تهش باهات ازدواج کنم:/ از حرفش هم بدم اومد چون من فقد دوس میشم,هیچ کار اشتباهی نمیکنم و هیچ ارتباطی برقرار نمیکنم..ی جورایی هم بهم فهموند ک دوسم داره
دیشب میگف وقتی داشتی از اون پسره جلوم میگفتی باید فکر این روزا رو میکردی...
یاد فیلم نهنگ عنبر افتادم... یاد دختره ک دنبال یکی بود ک واقعن دوسش داشته باشه و با اون بره,ولی هربار سر راهش یکی قرار میگرفت و باعث میشد اونی ک میخواد بهش نگه و اون دختر هربار ی تیکه از قلبش بشکنه و بره...
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی