خرید بک لینک
طاقت نیاوردم و باید با یکی حرف میزدم,ب امین گفتم... گفتم محمد باهام چیکار کرده... بهم گفت دیدی حرفام درست بود,دیدی گفتم عجله نکن... بعدم اصرار کرد ک باهاش با سپهر برم صبحونه ک قبول نکردم, روز بعدش دوباره اصرار کرد ک بیا بریم نوتلا بخوریم,دلم نیومد ن بگم,گفتم باشه و قرار شد 9 و نیم بریم ی نوتلا بار تو هاشمیه ک آتنا گفت قرعه کشی داره, امینم از دهنش در رفت گف اگه کیش باشه دوتایی بریم:دی و شنیدن این جمله تو اون لحظه چقد برام لذت بخش بود... نمیدونم چرا اما بهم دل گرمی میداد...

صب بخاطر من 9 و نیم پاشد اومد نوتلابار و ب حرفام گوش داد,عکسای دختره با محمد رو بهش نشون دادم... باهام هنوز یکم معذبه و منم هنوز نمیدونم ک دوسم داره یا ک اینا رو حساب دوستیه... هرچی ک هست خدایا ممنون... ازم نگیر... بعد نامردیای محمد اینو ازم نگیر... ب حرفام گوش داد و منتظر شد تا من برم بعد رفت... خدایا اینجوری ک حال منو خوب کرد تو صدددددبرابر بیشتر حالشو خوب کن... تو صدددبرابر کاراشو دستت بگیر...

اینا رو می نویسم ک فقططط یادم باشه تو این شرایط هرررچی ک بود,ب هرکسی هم ک دل بسته بود یا نبود بازم بهم کمک کرد و یادم نره و ی روز واسش بهتر و بهتر جبران کنم...

بعد نوتلا رفتم دانشگاه و کارگاه برق با همون یارو ک همه میگن آدم مریضیه و حیضه داشتم,و چقد ترسوند ما رو از این ک برق می گیره و این ک خیلی هم خندیدیم. بعدش امین پی ام داد اون سوال سختت چیه؟من سر کلاس بودم و ندیده بودم... راستش می ترسم ک ازش بپرسم ک دوسم داره یا ن... می ترسم بپرسم و دوسم نداشته باشه و دوستیمون ب هم بخوره و واسه همین هیچی نگفتم... پی ام داد بعد کلاست بیا پارک پینگ پنگ. رفتم و چقدد خوب بود ک رفتم. سپهرم بود و داشتن پینگ پنگ بازی میکردن,کلاسشو پیچونده بود,ققط امیدوارم با این پیچوندنا نیفته خدایا این ترم درسی رو...

خلاصه ازشون عکس گرفتم در حین پینگ پنگ و فرستادم تو گروه و صارم کلی خندید, بعدم رفتیم ناهار همون رستورانی ک امین و سپهر همیشه میرن و بهش میگن عبدل:دی من ته چین سفارش دادم و کلللی با سپهر و امین حرف زدیم, امین گف چقد بهت گفتم نرو,الانم اشکالی نداره سپهرم کلی نصیحتم کرد و ب این نتیجه رسیدیم ک از بچه های اکیپ فقد مستر ناجی قابل اعتماده و مابقی اصلن

الان ک فک میکنم می بینم چشم و گوشم بسته و کور شده بودم ک نمی دیدم اون روز ک قرار بود محمد بیاد صبحونه و نیومد,چقدددد امین ناراحت بود و ب شدت بهم بی محلی میکرد... بازم گوشیشو بهم میداد واسه عکس هااا:دی (آخه گوشیش آیفونه عکساش خوووب میفته) ولی با همون غرورش بهم بی توجهی میکرد و بداخلاقی میکرد و ی جوری برخورد میکرد ک انگار نیستم و خودشو و حواسشو ب بازی با اون سه تا دختره و اتنا و سپهر میگرفت...خدایا کمکم کن دلشو نشکنم و نمیدونم باید چ کنم... بهش توجه نشون بدم؟ شاید تو سرنوشتم نباشه,محل ندم و دلش بشکنه؟ ن... چ کنم خدا...

خدایا دوستی این دوستا رو قوی تر,دل هاشونو گرم تر و مهرشون رو مستدام تر کن,واسشون خیر بخواه و پاداش ه مرهم گذاشتن ب دلم رو بهشون اینقد زیاد بده ک بدونن بخاطر کار خوبشونه

الان ک اینا رو می نویسم,میدونم ک روزایی ممکنه برسه ک امین مث من ک بهش بی محل شده بودم و ب کسی دیگه دل بسته بودم,دل بسته بشه و بی محل ب من,خدا کنه منم بتونم صبور باشم, کاش دوستی مون نپاشه و چقد دل گیرم ک داره ترم تموم میشه و من تازه این دوستامو پیدا کردم...

برچسب: مرهم للبواسير,مرهم فيوسيدين,مرهم ميبو,مرهم لعلاج البواسير,مرهم كينا كومب,مرهم للحروق,مرهم فولتارين,مرهم اليكا,مرهم فيوسيكورت,مرهم ديرموفيت, نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 6:03

صفحه بندی