
ی جای کتاب جزء از کل ؛ توضیح میده ک پدر راوی تو بچگی بیمارستانی ه و در بیمارستان بستری . همیشه رفتار آدما ، ی طورایی جامعه شناسی ، فلسفه و اینطور چیزا جزبم کرده ؛ راوی ک کودکی مریض ه انتظار میره بمیره و نشون میده تو همون احوال ک انتظار مرگ رو میکشه ، مادرش بهش خبر بارداریش رو میده . یهو ب طرز عجیبی ذهنم جرقه میزنه : wow! تو شرایط بحرانی حتی پدر و مادرها هم ترجیحشون خودشونن و این کتاب ب سادگی ب تصویر کشیده ک مادر و پدر خیلی منطقی اقدام ب بچه دار شدن میکنن و حتی فرصت از دست رفتن نمیدن ! یهو فلش بک میزنم ب ویدیوهای یوتوب عصر ک خیلی اتفاقی باهاشون مواجه شدم : تحت عنوان دارک ترین رازهای شما و در ادامه رازهایی ک خیلی آدمای معمولی عنوان کرده بودن... این پیچیدگی رفتارهای انسانی ، این نقطه ۰ و ۱۰۰ رف...
ادامه مطلب
فک کنم با وجود سوشال مدیاهای جدید ؛ فعالیت اکثریت برای دست ب نوشتن کم شده باشه اما هر از چندگاهی آدم دلش میخواد فقط احساسشو با نوشتن بیان کنه . اندر حکایات این روزها این ک داریم جدا میشیم و دو ماهه از هم دوریم ذهن تحلیل گر داشتن زیاد خوب نیس . ذهن من تحلیل گره و محمد بجاش حافظه بیست و بی نقصی داره . نمیدونم کدوم آزار دهنده تره اما ب تبع ذهن من تو این دو ماه تحلیل های ب شدت زیادی داشت از علت جدایی بخوانید...
ادامه مطلب
امروز اولین روز سال 97 ه بی انرژی ترینم... سر صب اینستا رو باز کردم و یکی از دوستای معمولی دوران لیسانسم رو دیدم ک چن سال پیش ی پسر از تهران اومده بود دیدن دوستش دانشگاه ما، می بینتش و ی دل ن صد دل عاشقش میشه و با اصرار خانوادش رو مجبور میکنه ب ازدواج ی عروسی فوق العاده گرفتن، خونواده پسر همه خرج رو دادن و بعدش رفتن تهران کم و بیش عکسای ...
ادامه مطلب
ب هرکی ک رسیدم,دیر شده بود، یکی دیگه قبل من رسیده بود و نگاهای اون سمت ه آدم قبلی بود... این ک کجای زندگی عادلانه س رو نمیدونم اما ناعدالتی هاش واسه خودم, مثه لکه های بزرگ رو ی لباس سفید از دور تو ذوق میزنه, این ک این همه آدم تو زندگی من بودن اما هیچ کس عاشقم نیست...! برای ی دختر سخت تر از این نمیشه ک محبوب هیچ کسی نباشه... و طبعن خیلی سنگین برای من... این روزا تلخ ه,تلخ تر از هر چییز ه ممکن...
ادامه مطلب
ب هرکی ک رسیدم,دیر شده بود، یکی دیگه قبل من رسیده بود و نگاهای اون سمت ه آدم قبلی بود... این ک کجای زندگی عادلانه س رو نمیدونم اما ناعدالتی هاش واسه خودم, مثه لکه های بزرگ رو ی لباس سفید از دور تو ذوق میزنه, این ک این همه آدم تو زندگی من بودن اما هیچ کس عاشقم نیست...! برای ی دختر سخت تر از این ن...
ادامه مطلب
امروز با امیر قرار صبحانه گذاشتیم,9 و رب اومد دنبالم همون جای همیشگی, قرار بود بریم کافی شاپ چیلی چیز,ی صبحونه مشت بزنیم ک ب پیشنهاد امیر رفتیم ته طرقبه املت بزنیم اصن باورم نمیشه ک یهو عشقش تو وجودم شعله زده,ی عشقی ک هفت سال سعی کردم پنهونش کنم... ک سعی کردم با رفتن با این و اون از سرم بیرون کنم,اینجوری رسوام کرد! اینطوری یهو فوران کرد!! عشقی ک هرلحظه می ترسیدم مثه اولا پسم بزنه,تا فاصله ی طرقبه تو این فکر بودم ک چقد با محمد تنها بودم! تو همین چهار ماه,بود ولی نبود! تو ماشینش آهنگ ک میزاشت ذهنم میرف سمت امیر,ولی تلقین میکردم ک تو باید محمدو بخوای,باید با اون بری چون امیر نمی پذیرت.... چون تموم شده... چون مغروره بهت نمیگه ... محمدو دوست نداشتم و حتی از حرفاش تو چالیدره حرصی میشدم, یادمه تو ه...
ادامه مطلب
امیر از وقتی ک جریان محمد فهمید,سعی میکنه مراقبم باشه,باهام میاد بیرون, بهم توجه میکنه. وقتی براش رفتارای امینو توضیح دادم,بهم گف دوستداره, تا ی ماه دیگه منتظر پیشنهادش باش... راس گف,امروز امین بهم ز زد گف دانشگاهی؟ بیا بریم شهر بازی... ولی... ولی امین وقتی اینا رو گفت ک من از امیر خواستم باهام بیاد بعد کلاسم بیرون.. تو راه بودم ک امین اینو گفت... چرا همیشه واسه من اتفاقا هم زمان میشه همیشه... دیر گفت امین... وقتی گفت ک من یهو حس کردم دلم پر از اولین عشقم,پر از مهر امیر شده... این مدت ک با محمد بودم اصلن ب امیر فک نمیکردم,اصن نمی دیدمش,هی باهام می اومد سینما,می...
ادامه مطلب
چرا آدما وقتی مطمئن میشن از ی رابطه, بجای نزدیک شدن شرو میکنن ب اذیت؟ بجای این ک ب آدم نزدیک بشن, مرهم بشن میکشن کنار... درست مثه الان ه م.ح.م.د ک یهو اینجوری شد! شاید میترسه از جدی شدن رابطه و من حیرون و سیرون شدم ک خب چیکار باید بکنم؟! بکشم کنار منم یا باید سعی کنم نزدیک تر بشم؟! یا مثله رابطه قبل من و ا.م.ی.ر که اونم همینطوری بی تفاوت تر بود! ولی الان ک دوست معمولی هستیم زود جواب میده و سعی میکنه نزدیک تر بشه! این چ فازیه دقیقن؟ باید چیکار کنم ؟ یکی بگه خب... خواهرجان و فندق کوچولو رفتن:( دلم گرفته! ب همین سرعت دلم تنگ شد... چقد دوری بده... اصن بغض میشه لامصب دیگ...
ادامه مطلب