
نمی دانم چرا وقتی بحث از عمق زخم هایم می شود محاوره علاج نیست... ب هر روی نشسته ام در تماشای مینی ویدیوهای یوتوب ک ناگهان صدای کوبش سنگینی در ساختمان و صدای وحشتناک رهایم کن مرا می خشکاند... زنی بی امان فریاد می زند رهایم کن ... دست هایم یخ کرده... قلبم بی نهایت می تپد و خون در صورتم خشکیده ... بی اختیار پله ها را دوتا یکی بالا می روم ب دنبال صدا... تمام خاطرات دردناک زندگی با او با شنیدن این صداها در سرم زنده می شود... مضطربم و در فریادهای زن خودم را می بینم ... بخوانید...
ادامه مطلب
امروز اولین روز سال 97 ه بی انرژی ترینم... سر صب اینستا رو باز کردم و یکی از دوستای معمولی دوران لیسانسم رو دیدم ک چن سال پیش ی پسر از تهران اومده بود دیدن دوستش دانشگاه ما، می بینتش و ی دل ن صد دل عاشقش میشه و با اصرار خانوادش رو مجبور میکنه ب ازدواج ی عروسی فوق العاده گرفتن، خونواده پسر همه خرج رو دادن و بعدش رفتن تهران کم و بیش عکسای ...
ادامه مطلب
اول ک اینجا می نوشتم,فقد واسم ی جایی بود ک درد دلامو بنویسم,غصه هام و شادیام و خاطره هام ثبت بشن.... اما یکم ک گذشت, خیلی دوست پیدا کردم... خیلی کامنتای صادقانه ک مثه همه ی دوستای نزدیکم واسم شدن.... اسم نمی برم چون خودشون میدونن... مرسی از راهنمایی های همتون... دیشب ب امیر گفتم, گفتم میخوام دیگه ب دوس داشتن فک نکنم, میخوام برم دنبال زندگیم, ناراحت شد,از اون اوکی های از رو ناراحتیش گفت و دیگه حرفی نزدیم, میدونم بد ناراحتش کردم,اونم بعد این ک واسم خب مرام گذاشت و حواسش بهم بود بعد محمد,ولی خب چرا نمیگه اگه دوسم داره, منم دارم ضجر میکشم دیگه... خب مجبورم,مجبورم برای محافظت از روحیه خودم دست بکشم فعلن از همه تا روحم دوباره تازه بشه حالم بهتر بشه... دیگه خواستگارم ک بیاد بیخودی رد نمیکنم,گرچ ک ...
ادامه مطلب
از وقتی ک یادم میاد,پسرعمه کوچیکه دوسم داشت,عاشق ن! فقد دوسم داشت... منم بدم نمی اومد ازش و دوسش داشتم,هم سنم بود ولی مغرور و فهمیده بود,همین تیپ و استایلی ک من می پسندم. گذشت و گذشت تا این ک ما بزرگ شدیم و بیست و دو سه ساله شدیم,عمه کوچیکه با مامان من دوست بودن قبل ازدواج مامانم ولی الان دشمن خونی هم! من از همون اول میدونستم ک ازدواج من و پسرعمه نشدنی ه. هم ب خاطر عمه هم مامان... تا این ک عمه کوچیکه خیلی نامحسوس و غیرمستقیم اشاره ای کرد واسه من,ک مامان هم نامحسوس عمه رو شست و فهموند ک نمیدم. اینا ب کنار,پسرعمه مغروره عین من,وقتی بی محلی های منو دید و بعد ی جریان ک فک کرد من نمیخوامش حس کردم ب غرورش برخورد و دیگه کمتر تو مهمونیا اومد,بعدم متوجه شدم از گوشی بازیاش با کسی دوست شده تا پارسال ک ...
ادامه مطلب
امیر از وقتی ک جریان محمد فهمید,سعی میکنه مراقبم باشه,باهام میاد بیرون, بهم توجه میکنه. وقتی براش رفتارای امینو توضیح دادم,بهم گف دوستداره, تا ی ماه دیگه منتظر پیشنهادش باش... راس گف,امروز امین بهم ز زد گف دانشگاهی؟ بیا بریم شهر بازی... ولی... ولی امین وقتی اینا رو گفت ک من از امیر خواستم باهام بیاد بعد کلاسم بیرون.. تو راه بودم ک امین اینو گفت... چرا همیشه واسه من اتفاقا هم زمان میشه همیشه... دیر گفت امین... وقتی گفت ک من یهو حس کردم دلم پر از اولین عشقم,پر از مهر امیر شده... این مدت ک با محمد بودم اصلن ب امیر فک نمیکردم,اصن نمی دیدمش,هی باهام می اومد سینما,می...
ادامه مطلب