بی انرژی ترینم... سر صب اینستا رو باز کردم و یکی از دوستای معمولی دوران لیسانسم رو دیدم ک چن سال پیش ی پسر از تهران اومده بود دیدن دوستش دانشگاه ما، می بینتش و ی دل ن صد دل عاشقش میشه و با اصرار خانوادش رو مجبور میکنه ب ازدواج
ی عروسی فوق العاده گرفتن، خونواده پسر همه خرج رو دادن و بعدش رفتن تهران
کم و بیش عکسای دوتایی شون تو مهمونی و رفت و آمدهاشون و خوش گذرونی هاشون رو میدیدم و ب نظرم نوش جونش، چون دختر خوبی بود گرچ ک خیلی معمولی بود
تا چن روز پیش ک عکسشو تو اسپانیا دیدم و متوجه شدم باهم مهاجرت کردن...
یکم حالم گرفته س... ن ک واسه اون بد بخوام، ن... کاش خوشبخت تر و خوشحال تر بشه حتی ،،، ناراحتی من از بسته بودن سرنوشتم ه ،،،
کاش بشه منم ب آرزوهام برسم،،، همینطوری داره ب سنمون اضافه میشه ،،،،
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی