زندگے جاریست

متن مرتبط با «تاسوعا و عاشورا 95» در سایت زندگے جاریست نوشته شده است

Loop ه خانواده !

  • نیلوبلاگ

    امروز همین طور ک داشتم ناهارمو آماده میکردم ، حرفای بلاگر کتوزیست تو ذهنم میومد و توضیحاتش در مورد قیمت گوشت و مرغ (خارج کشور زندگی میکنه ) ؛ اشاره داشت ک کسی ک فست میکنه ی وعده میخوره و برای ی وعده قیمتی آنچنان نمیشه . یهو ذهنم رفت ب این سمت ک ، خب من تنهام ، اون آقام تنهاست ولی کسی ک ۵-۶ نفر خرجی میده آیا می تونه ؟ و بعد ذهنم شروع کرد ب پردازش ک خب این آقا تنهاست ، آدم وقتی تنهاست و دغدغه دوام آوردن نداره رو میاره ب علم ب بهتر شدن ... انگار جامعه هزارتا ترپ و دام میزاره واسه افراد ک درگیر خودشون باشن ب عبارتی داخل یک loop گیر بیفتن و نتونن خیلی شورش کنن و حق بخوان . مثل اجبار دائم برای همه ک باید خونواده داشته باشن . وقتی زن یا مردی درگیر دخل و خرج و صرفا زنده موندن باشه وقتی برای بهتر شدن...

    ادامه مطلب
  • غربت کسی مباش که تو را وطن دیده است ،،،

  • نیلوبلاگ

    میدونی چی اذیتم میکنه ؟ غریبی ه ما دخترای خودساخته ... ک حاصل بی توجهی خونواده هامون ه . دیشب ک پشت gate منتظر بودیم چمدون ها رو وزن کنن و نفیسه برگرده ، ی پسر قدبلند ، دقیقا استایل امین هم دوره ای لیسانس ام ، پوست گندمی ، چشم و آبروی تیره . با تک تک اعضای خونواده ش با یک وایب عمیق مثبت وارد شدن . پویایی و حس مثبت رو میشد از چهره پسر دید . فکر میکنم خونواده ش ایمان صدا می زدنش. مادرش ب آغوش کشیدش و اشک ریخت کمی . ی لحظه حسرت خوردم . حسرت عمیق . غربت ما بچه های خونواده های بی حمایت توی تاریخ مثال زدنی ه ... از دیشب دودل شدم دوباره تصمیم بگیرم و برم ؟ بخوانید...

    ادامه مطلب
  • جزء از کل ، انسان ها ، رازها و دارک بودن !

  • نیلوبلاگ

    ی جای کتاب جزء از کل ؛ توضیح میده ک پدر راوی تو بچگی بیمارستانی ه و در بیمارستان بستری . همیشه رفتار آدما ، ی طورایی جامعه شناسی ، فلسفه و اینطور چیزا جزبم کرده ؛ راوی ک کودکی مریض ه انتظار میره بمیره و نشون میده تو همون احوال ک انتظار مرگ رو میکشه ، مادرش بهش خبر بارداریش رو میده . یهو ب طرز عجیبی ذهنم جرقه میزنه : wow! تو شرایط بحرانی حتی پدر و مادرها هم ترجیحشون خودشونن و این کتاب ب سادگی ب تصویر کشیده ک مادر و پدر خیلی منطقی اقدام ب بچه دار شدن میکنن و حتی فرصت از دست رفتن نمیدن ! یهو فلش بک میزنم ب ویدیوهای یوتوب عصر ک خیلی اتفاقی باهاشون مواجه شدم : تحت عنوان دارک ترین رازهای شما و در ادامه رازهایی ک خیلی آدمای معمولی عنوان کرده بودن... این پیچیدگی رفتارهای انسانی ، این نقطه ۰ و ۱۰۰ رف...

    ادامه مطلب
  • ب خودم ، ب ماه بانوی آینده

  • نیلوبلاگ

    حتی اگه ایده پرفکت ترین شکل رو نداری باید شروع کنی، چون بعد تو می مونی و ی دریا حسرت ! درست مثل ایده بیکری و مشاوره مزخرف کسب و کار ک کنار کشیدی و تنها حسرتش موند واست . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خواهر …

  • نیلوبلاگ

    تیکت اهدایی کودک سازمان را ب دستان خواهرم سپردم. ب کارم نمی آمد ن کودکی دارم و ن شوق داشتنش را . پرت می شوم ب خاطره ی آن روز . آن روز ناگوار ... خسته بودم ، تنها ، بی دفاع و یک تنه ب جنگی عمیق رفته بودم . زخمی و بی پناه چون یوسف و برادرانش ... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • انسان ب هرحال انسان است و قابل پیش بینی

  • نیلوبلاگ

    در کتاب پیش رویم ، ک شرح حال زنی ساکن نیویورک در همین عصر ۲۰۲۰ الی ۲۰۲۳ است ، بخشی از آن نویسنده عنوان می کند "در کودکی ک همه از من می پرسیدند چه کاره خواهی شد ... " برایم جالب می شود . درغرب نیز همچون شرق و خاورمیانه ، اکثر رفتارهای انسان'>انسان ها قابل پیش بینی ست ... حتی ساده ترین رفتار مانند این پرسش ! انسان ، انسان است ب هرحال ... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • جنوب

  • نیلوبلاگ

    +از قشنگ ترین حکایت ها ک این مدت شنیدم ؛ مسیر الهام بخش حیدو هدایتی بود. بعد سفرم ب جنوب ؛ انقدر عمیق عاشق جنوب شدم ک وصفش سخته... گرمای مردمش ... زیبایی خیره کننده دریا و زلال بودن و رنگ خیره کننده ش .از قشنگی های جنوب ک بگذریم ، مسیر پیشرفت حیدو هدایتی در برنامه کتاب باز حال آدمو خیلی قشنگ شیرین میکنه . از امیدش ، از جسارت و جستجوش ... همیشه شنیدن مسیر موفقیت آدمای درست حسابی خوشحالی بی نظیری بهم القا میکنه بخوانید...

    ادامه مطلب
  • درد روح

  • نیلوبلاگ

    این لحظه ک در حال نوشتنم در متزلزل ترین و دردناک ترین نقطه روحی بعد از تصمیم ب جدایی ام ب سر می برم ... اما میدانم مانند تمام دردهای روحی پیشین می گذرد ... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • حواست هست ؟

  • نیلوبلاگ

    کم کم داره دومین فصل زندگیت هم تموم میشه ماه بانو حواست هست ؟...

    ادامه مطلب
  • اعجوبه

  • نیلوبلاگ

    خونه ک میام فکر و خیالام شرو میشه :ا+ با این ک 22 سالشه کلی چیز ازش یاد گرفتم ، تا ازدواج کرد عکس صفحه کاریش رو عوض کرد ، همه کامنتا همه چیز حتی عکس کادو ولنتاینش هم واسه پسرایی ک می خواستنش هاید کرده بود :Dواسه خودش اعجوبه ای بود . از صفحه ای ک واسه خوانندگیش درست کرده بود و همه و همهمیدونی ؟ ب دلخواه طرف کار میکنه ، نگا میکنه اون چطور جدب مبشه اون کارو میکنه و این کلی هنر ه ک بتونی کار خودتو بکنی ولی ب ظاهر طرفم راضی نگهداری...

    ادامه مطلب
  • صبر ... و امید ...

  • نیلوبلاگ

    امشب بعد مدت ها رفتم فیس ب.وک . سپیده مدرک پزشکی شو تو ایالت اکلاما آمریکا گرفته و دیگه دکتر شده :) یگانه - فاطمه و سارا که با همدیگه برای ارشد رفته بودن پیانچزا ایتالیا دارن درسشون رو تموم می کنن و س...

    ادامه مطلب
  • رویا ...

  • نیلوبلاگ

    زیاد خوب نیستم... نمی دونم چی بگم... اما رویا آخر سر کار خودش کرد و باعث شد من از محل کارم برم ... ریختم ب هم ... حوصله بیرون رفتن ندارم... کارم همه امیدم بود ک حالا دیگه اونم نیست ...کاش خدا روزای خوبی در انتظارم باشه ......

    ادامه مطلب
  • آرزوهای بر باد رفته...

  • نیلوبلاگ

    چن شب پیش ، ویدیوهای ندا ی.اسی و لایوی ک گذاشته بود رو دنبال میکردم ، ک تو ی لایو از دوس پسر قبلیش و اون سالهایی ک باهاش بوده صحبت میکرد ، اشک می ریخت و میگفت دلم ب حالش سوخت... اون از همه ما عاقل تر...

    ادامه مطلب
  • حالا چی میخواد بشه ...

  • نیلوبلاگ

    امروز ک اینجا می نویسم چیزی حدود 12 یا 13 روز از نبودن امیر می گذره ... سربازی ... و 7:30 صبح یک شنبه ی بارونی فراموش نشدنی ک از ذهن نمی ره ... آخرین خدافطی ... آخرین بوسه ......

    ادامه مطلب
  • جلسه آموزشی

  • نیلوبلاگ

    دیشب کسری خواست برم جلسه آموزشی ک دوستش ایمان میزاره ی مدت باهم کل کل داشتیم، چون نمی شناختیم همو ، چون علایق و رفتارامون متفاوت بود و من دائم عصبی بودم از دستش ، از بحثامون و از این  حس ک بهم علاقه نداره ،،، واسه همین از هم دور شده بودیم یکم تا دیشب و یا اون شب قبلش ، ک خیلی جدی در جواب اینکه بهش گفتم اون دوستت محل کار من میاد بهم درس بده؟ گف...

    ادامه مطلب
  • اولین روز بهار

  • نیلوبلاگ

    امروز اولین روز سال 97 ه بی انرژی ترینم... سر صب اینستا رو باز کردم و یکی از دوستای معمولی دوران لیسانسم رو دیدم ک چن سال پیش ی پسر از تهران اومده بود دیدن دوستش  دانشگاه ما، می بینتش و ی دل ن صد دل عاشقش میشه و با اصرار خانوادش رو مجبور میکنه ب ازدواج ی عروسی فوق العاده گرفتن، خونواده پسر همه خرج رو دادن و بعدش رفتن تهران کم و بیش عکسای ...

    ادامه مطلب
  • صبح یک روز اردیبهشتی

  • نیلوبلاگ

    نمی دونم چی شد ک پیشنهاد محمد واسه دیدن همدیگه رو قبول کردم! صبش آماده شدم,همون جای همیشگی یکم منتظر موندم و پیداش شد صبونه رو پیشنهاد دادم ,چیلی چیز, صبحونه انگلیسی و اونم املت... طبق مرام همیشگیش اون حساب کرد. حرف زدیم,می تونستم از نگاهش پشیمونی رو بخونم ولی خب چ فایده,دیگه اون حریم بینمون شکسته بود از اداره بابا و اوضاعی ک این مدت واسش پیش اومده گف,گف خواهرش ک تو دبیرخونه س,از وقتی ک گفته بود...

    ادامه مطلب
  • دوست جدید از دست رفته ی من...

  • نیلوبلاگ

    ب هرکی ک رسیدم,دیر شده بود، یکی دیگه قبل من رسیده بود و نگاهای اون سمت ه آدم قبلی بود... این ک کجای زندگی عادلانه س رو نمیدونم اما ناعدالتی هاش واسه خودم, مثه لکه های بزرگ رو ی لباس سفید از دور تو ذوق میزنه, این ک این همه آدم تو زندگی من بودن اما هیچ کس عاشقم نیست...! برای ی دختر سخت تر از این نمیشه ک محبوب هیچ کسی نباشه... و طبعن خیلی سنگین برای من... این روزا تلخ ه,تلخ تر از هر چییز ه ممکن...

    ادامه مطلب
  • د بست ایز یت تو کااام؟!

  • نیلوبلاگ

    ساعت دوعه شبه! خسته م ولی خوابم نمیاد، دارم فک میکنم.. ب چی؟ ب اتفاقای از صب تا حالا... ب کله صب بیدار شدن و اینام,ب حال ه الکی گرفته بعدظهرم و دلخوریم از حرکت همکارم... از قبول نشدنم تو آزمون استخدامی بانک... ک دردش از همه بیشتر بود! از این ک دیر ب خودم میام من چرااا؟ این ک این همه وقت گذاشتم واسه علاقه خودم و یارو ولی دیر فمیدم اشتباهه:/ د بیااا! دیروز بعد ه ساعت یک پریدم رفتم یونی واسه کار...

    ادامه مطلب
  • صبح یک روز اردیبهشتی

  • نیلوبلاگ

    نمی دونم چی شد ک پیشنهاد محمد واسه دیدن همدیگه رو قبول کردم! صبش آماده شدم,همون جای همیشگی یکم منتظر موندم و پیداش شد صبونه رو پیشنهاد دادم ,چیلی چیز, صبحونه انگلیسی و اونم املت... طبق مرام همیشگیش اون حساب کرد. حرف زدیم,می تونستم از نگاهش پشیمونی رو بخونم ولی خب چ فایده,دیگه اون حریم بینمون شکسته ...

    ادامه مطلب