
امروز همین طور ک داشتم ناهارمو آماده میکردم ، حرفای بلاگر کتوزیست تو ذهنم میومد و توضیحاتش در مورد قیمت گوشت و مرغ (خارج کشور زندگی میکنه ) ؛ اشاره داشت ک کسی ک فست میکنه ی وعده میخوره و برای ی وعده قیمتی آنچنان نمیشه . یهو ذهنم رفت ب این سمت ک ، خب من تنهام ، اون آقام تنهاست ولی کسی ک ۵-۶ نفر خرجی میده آیا می تونه ؟ و بعد ذهنم شروع کرد ب پردازش ک خب این آقا تنهاست ، آدم وقتی تنهاست و دغدغه دوام آوردن نداره رو میاره ب علم ب بهتر شدن ... انگار جامعه هزارتا ترپ و دام میزاره واسه افراد ک درگیر خودشون باشن ب عبارتی داخل یک loop گیر بیفتن و نتونن خیلی شورش کنن و حق بخوان . مثل اجبار دائم برای همه ک باید خونواده داشته باشن . وقتی زن یا مردی درگیر دخل و خرج و صرفا زنده موندن باشه وقتی برای بهتر شدن...
ادامه مطلب
میدونی چی اذیتم میکنه ؟ غریبی ه ما دخترای خودساخته ... ک حاصل بی توجهی خونواده هامون ه . دیشب ک پشت gate منتظر بودیم چمدون ها رو وزن کنن و نفیسه برگرده ، ی پسر قدبلند ، دقیقا استایل امین هم دوره ای لیسانس ام ، پوست گندمی ، چشم و آبروی تیره . با تک تک اعضای خونواده ش با یک وایب عمیق مثبت وارد شدن . پویایی و حس مثبت رو میشد از چهره پسر دید . فکر میکنم خونواده ش ایمان صدا می زدنش. مادرش ب آغوش کشیدش و اشک ریخت کمی . ی لحظه حسرت خوردم . حسرت عمیق . غربت ما بچه های خونواده های بی حمایت توی تاریخ مثال زدنی ه ... از دیشب دودل شدم دوباره تصمیم بگیرم و برم ؟ بخوانید...
ادامه مطلب
ی جای کتاب جزء از کل ؛ توضیح میده ک پدر راوی تو بچگی بیمارستانی ه و در بیمارستان بستری . همیشه رفتار آدما ، ی طورایی جامعه شناسی ، فلسفه و اینطور چیزا جزبم کرده ؛ راوی ک کودکی مریض ه انتظار میره بمیره و نشون میده تو همون احوال ک انتظار مرگ رو میکشه ، مادرش بهش خبر بارداریش رو میده . یهو ب طرز عجیبی ذهنم جرقه میزنه : wow! تو شرایط بحرانی حتی پدر و مادرها هم ترجیحشون خودشونن و این کتاب ب سادگی ب تصویر کشیده ک مادر و پدر خیلی منطقی اقدام ب بچه دار شدن میکنن و حتی فرصت از دست رفتن نمیدن ! یهو فلش بک میزنم ب ویدیوهای یوتوب عصر ک خیلی اتفاقی باهاشون مواجه شدم : تحت عنوان دارک ترین رازهای شما و در ادامه رازهایی ک خیلی آدمای معمولی عنوان کرده بودن... این پیچیدگی رفتارهای انسانی ، این نقطه ۰ و ۱۰۰ رف...
ادامه مطلب
حتی اگه ایده پرفکت ترین شکل رو نداری باید شروع کنی، چون بعد تو می مونی و ی دریا حسرت ! درست مثل ایده بیکری و مشاوره مزخرف کسب و کار ک کنار کشیدی و تنها حسرتش موند واست . بخوانید...
ادامه مطلب
تیکت اهدایی کودک سازمان را ب دستان خواهرم سپردم. ب کارم نمی آمد ن کودکی دارم و ن شوق داشتنش را . پرت می شوم ب خاطره ی آن روز . آن روز ناگوار ... خسته بودم ، تنها ، بی دفاع و یک تنه ب جنگی عمیق رفته بودم . زخمی و بی پناه چون یوسف و برادرانش ... بخوانید...
ادامه مطلب
در کتاب پیش رویم ، ک شرح حال زنی ساکن نیویورک در همین عصر ۲۰۲۰ الی ۲۰۲۳ است ، بخشی از آن نویسنده عنوان می کند "در کودکی ک همه از من می پرسیدند چه کاره خواهی شد ... " برایم جالب می شود . درغرب نیز همچون شرق و خاورمیانه ، اکثر رفتارهای انسان'>انسان ها قابل پیش بینی ست ... حتی ساده ترین رفتار مانند این پرسش ! انسان ، انسان است ب هرحال ... بخوانید...
ادامه مطلب
+از قشنگ ترین حکایت ها ک این مدت شنیدم ؛ مسیر الهام بخش حیدو هدایتی بود. بعد سفرم ب جنوب ؛ انقدر عمیق عاشق جنوب شدم ک وصفش سخته... گرمای مردمش ... زیبایی خیره کننده دریا و زلال بودن و رنگ خیره کننده ش .از قشنگی های جنوب ک بگذریم ، مسیر پیشرفت حیدو هدایتی در برنامه کتاب باز حال آدمو خیلی قشنگ شیرین میکنه . از امیدش ، از جسارت و جستجوش ... همیشه شنیدن مسیر موفقیت آدمای درست حسابی خوشحالی بی نظیری بهم القا میکنه بخوانید...
ادامه مطلب
این لحظه ک در حال نوشتنم در متزلزل ترین و دردناک ترین نقطه روحی بعد از تصمیم ب جدایی ام ب سر می برم ... اما میدانم مانند تمام دردهای روحی پیشین می گذرد ... بخوانید...
ادامه مطلب
کم کم داره دومین فصل زندگیت هم تموم میشه ماه بانو حواست هست ؟...
ادامه مطلب
خونه ک میام فکر و خیالام شرو میشه :ا+ با این ک 22 سالشه کلی چیز ازش یاد گرفتم ، تا ازدواج کرد عکس صفحه کاریش رو عوض کرد ، همه کامنتا همه چیز حتی عکس کادو ولنتاینش هم واسه پسرایی ک می خواستنش هاید کرده بود :Dواسه خودش اعجوبه ای بود . از صفحه ای ک واسه خوانندگیش درست کرده بود و همه و همهمیدونی ؟ ب دلخواه طرف کار میکنه ، نگا میکنه اون چطور جدب مبشه اون کارو میکنه و این کلی هنر ه ک بتونی کار خودتو بکنی ولی ب ظاهر طرفم راضی نگهداری...
ادامه مطلب
امشب بعد مدت ها رفتم فیس ب.وک . سپیده مدرک پزشکی شو تو ایالت اکلاما آمریکا گرفته و دیگه دکتر شده :) یگانه - فاطمه و سارا که با همدیگه برای ارشد رفته بودن پیانچزا ایتالیا دارن درسشون رو تموم می کنن و س...
ادامه مطلب
زیاد خوب نیستم... نمی دونم چی بگم... اما رویا آخر سر کار خودش کرد و باعث شد من از محل کارم برم ... ریختم ب هم ... حوصله بیرون رفتن ندارم... کارم همه امیدم بود ک حالا دیگه اونم نیست ...کاش خدا روزای خوبی در انتظارم باشه ......
ادامه مطلب
چن شب پیش ، ویدیوهای ندا ی.اسی و لایوی ک گذاشته بود رو دنبال میکردم ، ک تو ی لایو از دوس پسر قبلیش و اون سالهایی ک باهاش بوده صحبت میکرد ، اشک می ریخت و میگفت دلم ب حالش سوخت... اون از همه ما عاقل تر...
ادامه مطلب
امروز ک اینجا می نویسم چیزی حدود 12 یا 13 روز از نبودن امیر می گذره ... سربازی ... و 7:30 صبح یک شنبه ی بارونی فراموش نشدنی ک از ذهن نمی ره ... آخرین خدافطی ... آخرین بوسه ......
ادامه مطلب
دیشب کسری خواست برم جلسه آموزشی ک دوستش ایمان میزاره ی مدت باهم کل کل داشتیم، چون نمی شناختیم همو ، چون علایق و رفتارامون متفاوت بود و من دائم عصبی بودم از دستش ، از بحثامون و از این حس ک بهم علاقه نداره ،،، واسه همین از هم دور شده بودیم یکم تا دیشب و یا اون شب قبلش ، ک خیلی جدی در جواب اینکه بهش گفتم اون دوستت محل کار من میاد بهم درس بده؟ گف...
ادامه مطلب
امروز اولین روز سال 97 ه بی انرژی ترینم... سر صب اینستا رو باز کردم و یکی از دوستای معمولی دوران لیسانسم رو دیدم ک چن سال پیش ی پسر از تهران اومده بود دیدن دوستش دانشگاه ما، می بینتش و ی دل ن صد دل عاشقش میشه و با اصرار خانوادش رو مجبور میکنه ب ازدواج ی عروسی فوق العاده گرفتن، خونواده پسر همه خرج رو دادن و بعدش رفتن تهران کم و بیش عکسای ...
ادامه مطلب
نمی دونم چی شد ک پیشنهاد محمد واسه دیدن همدیگه رو قبول کردم! صبش آماده شدم,همون جای همیشگی یکم منتظر موندم و پیداش شد صبونه رو پیشنهاد دادم ,چیلی چیز, صبحونه انگلیسی و اونم املت... طبق مرام همیشگیش اون حساب کرد. حرف زدیم,می تونستم از نگاهش پشیمونی رو بخونم ولی خب چ فایده,دیگه اون حریم بینمون شکسته بود از اداره بابا و اوضاعی ک این مدت واسش پیش اومده گف,گف خواهرش ک تو دبیرخونه س,از وقتی ک گفته بود...
ادامه مطلب
ب هرکی ک رسیدم,دیر شده بود، یکی دیگه قبل من رسیده بود و نگاهای اون سمت ه آدم قبلی بود... این ک کجای زندگی عادلانه س رو نمیدونم اما ناعدالتی هاش واسه خودم, مثه لکه های بزرگ رو ی لباس سفید از دور تو ذوق میزنه, این ک این همه آدم تو زندگی من بودن اما هیچ کس عاشقم نیست...! برای ی دختر سخت تر از این نمیشه ک محبوب هیچ کسی نباشه... و طبعن خیلی سنگین برای من... این روزا تلخ ه,تلخ تر از هر چییز ه ممکن...
ادامه مطلب
ساعت دوعه شبه! خسته م ولی خوابم نمیاد، دارم فک میکنم.. ب چی؟ ب اتفاقای از صب تا حالا... ب کله صب بیدار شدن و اینام,ب حال ه الکی گرفته بعدظهرم و دلخوریم از حرکت همکارم... از قبول نشدنم تو آزمون استخدامی بانک... ک دردش از همه بیشتر بود! از این ک دیر ب خودم میام من چرااا؟ این ک این همه وقت گذاشتم واسه علاقه خودم و یارو ولی دیر فمیدم اشتباهه:/ د بیااا! دیروز بعد ه ساعت یک پریدم رفتم یونی واسه کار...
ادامه مطلب
نمی دونم چی شد ک پیشنهاد محمد واسه دیدن همدیگه رو قبول کردم! صبش آماده شدم,همون جای همیشگی یکم منتظر موندم و پیداش شد صبونه رو پیشنهاد دادم ,چیلی چیز, صبحونه انگلیسی و اونم املت... طبق مرام همیشگیش اون حساب کرد. حرف زدیم,می تونستم از نگاهش پشیمونی رو بخونم ولی خب چ فایده,دیگه اون حریم بینمون شکسته ...
ادامه مطلب