صبونه رو پیشنهاد دادم ,چیلی چیز, صبحونه انگلیسی و اونم املت... طبق مرام همیشگیش اون حساب کرد. حرف زدیم,می تونستم از نگاهش پشیمونی رو بخونم ولی خب چ فایده,دیگه اون حریم بینمون شکسته بود
از اداره بابا و اوضاعی ک این مدت واسش پیش اومده گف,گف خواهرش ک تو دبیرخونه س,از وقتی ک گفته بوده با منه,هر اتفاقی ک تو اداره واسه بابای من پیش میاد بهش میگه, اتفاقایی ک من خبر نداشتم و نگرانم کرد...
خوش تیپ تر شده بود و هنوزم همونجور مکش مرگ بود! شاید راس میگف,اون چ بدی در حقم کرده بود ک این همه ازش متنفر بودم؟ حتی ی بارم پیشنهاد بی شرمانه بهم نداده بود و تا جایی ک یادمه,از توجه های الکی امین بهم خسته شد و گف من میرم با یکی دیگه
اول ک گف فک کردم شوخیه,ولی خب بعد عکسشونو دیدم و شوکه شدم... راس میگف,درست ک فک میکنم می بینم خودم هم تو این اتفاقا و از دس دادنا دخیل بودم,اگه واقعن میخواستمش باید جلوی امین وای میسادم,ک خب چونن دوس دارم توجه همه رو داشته باشم برعکس میشه قضیه! و از اونجایی ک محمد غیرتی بود,روزی ک عکس دسته جمعی ما بچه ها رو پروفایلم دید دیگه کشید کنار...
حرف زدیم,هنوزم همونجور مهربون و دلسوز بود,سعی میکرد آرومم کنه,کلاسش دیر شده بود ولی بازم منو رسوند...
چیزی بینمون عوض شده بود ک هردومون می فهمیدیم ...دیگه فک کردن بهش بی فایده س, باید منتظر آینده و اتفاقای خوبش بود... این بار همه سعیم رو میکنم ک کمی از این افسارگسیختگی بیرون بیام و کمی ب طرف نشون بدم میخوامش! و واسه داشتنش بجنگم...
پیش ب سوی آینده
برچسب: اردیبهشتی,
نویسنده: هستی حبیبی