ی مدت باهم کل کل داشتیم، چون نمی شناختیم همو ، چون علایق و رفتارامون متفاوت بود و من دائم عصبی بودم از دستش ، از بحثامون و از این حس ک بهم علاقه نداره ،،، واسه همین از هم دور شده بودیم یکم
تا دیشب و یا اون شب قبلش ، ک خیلی جدی در جواب اینکه بهش گفتم اون دوستت محل کار من میاد بهم درس بده؟ گف محلش رو خودمون تعیین می کنیم و باهم میریم
باهم میریم گفتنش قند تو دلم آب کرد.:) و یا رفتارای سنگین دیشبش ک با متانت تمام کنارم نشست و یا همراهیش باهام و یا این ک من مثه خنگا میخواستم برم بشینم ولی اون واساد سمت مشترک ، منم رفتم پیشش دوباره:))))
یا مواظب خودت باش گفتنش...
یا حس امنیتی ک باهاش داشتم وقتی رفتیم خونه دوستش حتی!
کاش بیشتر یادش بگیرم، کاش بیشتر یادم بگیره...
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی