دلم ب حالش سوخت... اون از همه ما عاقل تره ، جهل ه خانواده ها باعث این تنهایی ها ، باعث این اتفاقا میشه،،،
اولای بیس سالگی م با خودم میگفتم من خودم زندگی مو می سازم ، هرچی ک بخوام ایجاد میکنم ب دس میارم، الان بعد از اون همه جنگیدن ، ارن همه سختی اون همه ایستادگی. میخوام از آرزوهام دس بکشم ،،،
چیزی ک ب خاطر اونا هر تحقیزی از خونواده شنیدم ، هر حرفی، هر رفتاری ،،، و این ک نیست کسی ک هم فکرم باشه ک باهم زندگی مونو بسازیم. مردا زنی میخوان ک بزاد... زنی ک ی زندگی معمولی درست کنه و همین! با حجاب و بی دردسر باشه
کسی مث من ک دلش بخواد رشد کنه، ب آرزوهاش برسه، درسش رو ادامه بده، تفریح کنه، زندگی کنه، میشه دختر سبک مغز ه عیاش
کسی مث من ک بخواد دنبال آرزوهاش بره ب خاطر تعصب فکری مادر و پدرش نمی تونه و توی بند ه. و وقتی مث من بین پسرا بگرده دنبال ی هم فکر ،از شانس بدش پیدا نمی کنه و در آخر سرنوشت خودش قبول میکنه ،،،
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی