
ی جای کتاب جزء از کل ؛ توضیح میده ک پدر راوی تو بچگی بیمارستانی ه و در بیمارستان بستری . همیشه رفتار آدما ، ی طورایی جامعه شناسی ، فلسفه و اینطور چیزا جزبم کرده ؛ راوی ک کودکی مریض ه انتظار میره بمیره و نشون میده تو همون احوال ک انتظار مرگ رو میکشه ، مادرش بهش خبر بارداریش رو میده . یهو ب طرز عجیبی ذهنم جرقه میزنه : wow! تو شرایط بحرانی حتی پدر و مادرها هم ترجیحشون خودشونن و این کتاب ب سادگی ب تصویر کشیده ک مادر و پدر خیلی منطقی اقدام ب بچه دار شدن میکنن و حتی فرصت از دست رفتن نمیدن ! یهو فلش بک میزنم ب ویدیوهای یوتوب عصر ک خیلی اتفاقی باهاشون مواجه شدم : تحت عنوان دارک ترین رازهای شما و در ادامه رازهایی ک خیلی آدمای معمولی عنوان کرده بودن... این پیچیدگی رفتارهای انسانی ، این نقطه ۰ و ۱۰۰ رف...
ادامه مطلب
نمی دانم چرا وقتی بحث از عمق زخم هایم می شود محاوره علاج نیست... ب هر روی نشسته ام در تماشای مینی ویدیوهای یوتوب ک ناگهان صدای کوبش سنگینی در ساختمان و صدای وحشتناک رهایم کن مرا می خشکاند... زنی بی امان فریاد می زند رهایم کن ... دست هایم یخ کرده... قلبم بی نهایت می تپد و خون در صورتم خشکیده ... بی اختیار پله ها را دوتا یکی بالا می روم ب دنبال صدا... تمام خاطرات دردناک زندگی با او با شنیدن این صداها در سرم زنده می شود... مضطربم و در فریادهای زن خودم را می بینم ... بخوانید...
ادامه مطلب
فک کنم با وجود سوشال مدیاهای جدید ؛ فعالیت اکثریت برای دست ب نوشتن کم شده باشه اما هر از چندگاهی آدم دلش میخواد فقط احساسشو با نوشتن بیان کنه . اندر حکایات این روزها این ک داریم جدا میشیم و دو ماهه از هم دوریم ذهن تحلیل گر داشتن زیاد خوب نیس . ذهن من تحلیل گره و محمد بجاش حافظه بیست و بی نقصی داره . نمیدونم کدوم آزار دهنده تره اما ب تبع ذهن من تو این دو ماه تحلیل های ب شدت زیادی داشت از علت جدایی بخوانید...
ادامه مطلب
این لحظه ک در حال نوشتنم در متزلزل ترین و دردناک ترین نقطه روحی بعد از تصمیم ب جدایی ام ب سر می برم ... اما میدانم مانند تمام دردهای روحی پیشین می گذرد ... بخوانید...
ادامه مطلب
ب هرکی ک رسیدم,دیر شده بود، یکی دیگه قبل من رسیده بود و نگاهای اون سمت ه آدم قبلی بود... این ک کجای زندگی عادلانه س رو نمیدونم اما ناعدالتی هاش واسه خودم, مثه لکه های بزرگ رو ی لباس سفید از دور تو ذوق میزنه, این ک این همه آدم تو زندگی من بودن اما هیچ کس عاشقم نیست...! برای ی دختر سخت تر از این نمیشه ک محبوب هیچ کسی نباشه... و طبعن خیلی سنگین برای من... این روزا تلخ ه,تلخ تر از هر چییز ه ممکن...
ادامه مطلب
ب هرکی ک رسیدم,دیر شده بود، یکی دیگه قبل من رسیده بود و نگاهای اون سمت ه آدم قبلی بود... این ک کجای زندگی عادلانه س رو نمیدونم اما ناعدالتی هاش واسه خودم, مثه لکه های بزرگ رو ی لباس سفید از دور تو ذوق میزنه, این ک این همه آدم تو زندگی من بودن اما هیچ کس عاشقم نیست...! برای ی دختر سخت تر از این ن...
ادامه مطلب
امروز با امیر قرار صبحانه گذاشتیم,9 و رب اومد دنبالم همون جای همیشگی, قرار بود بریم کافی شاپ چیلی چیز,ی صبحونه مشت بزنیم ک ب پیشنهاد امیر رفتیم ته طرقبه املت بزنیم اصن باورم نمیشه ک یهو عشقش تو وجودم شعله زده,ی عشقی ک هفت سال سعی کردم پنهونش کنم... ک سعی کردم با رفتن با این و اون از سرم بیرون کنم,اینجوری رسوام کرد! اینطوری یهو فوران کرد!! عشقی ک هرلحظه می ترسیدم مثه اولا پسم بزنه,تا فاصله ی طرقبه تو این فکر بودم ک چقد با محمد تنها بودم! تو همین چهار ماه,بود ولی نبود! تو ماشینش آهنگ ک میزاشت ذهنم میرف سمت امیر,ولی تلقین میکردم ک تو باید محمدو بخوای,باید با اون بری چون امیر نمی پذیرت.... چون تموم شده... چون مغروره بهت نمیگه ... محمدو دوست نداشتم و حتی از حرفاش تو چالیدره حرصی میشدم, یادمه تو ه...
ادامه مطلب
بالاخره ب چههههه سختی,ناراحتی ه اون روز بعدظهر تو پایانه از دلش در اومد.. ولی چقددد سخت و با چه همه دلخوری... بعضی وقتا ک من لجباز میشم,چقد پلید و ننر میشم هاااا,دقیقن مثه اون روز ظهر... اشتباه اولم این بود ک بعد دو دل شدن از ی کسی خواستم باهام بیاد سینما ک بدترین ها رو در حقم انجام داده بود... من اشتباه کردم ک بهش پناه بردم! اما خوشحالم ک بهش حتی ثااااانیه ای هم فک نمیکردم و تمام قلللبم متمرکز محم.د بود و بخاطر اون بود ک آشفته شده بودم... اولین چیزی ک یاد گرفتم این بود ک, موقع آشفتگیم ب دشمنم رو نبرم,بعد اون اشتباه بعدیم این بود ک چون ازش دلخور بودم وقتی دم ...
ادامه مطلب
چرا آدما وقتی مطمئن میشن از ی رابطه, بجای نزدیک شدن شرو میکنن ب اذیت؟ بجای این ک ب آدم نزدیک بشن, مرهم بشن میکشن کنار... درست مثه الان ه م.ح.م.د ک یهو اینجوری شد! شاید میترسه از جدی شدن رابطه و من حیرون و سیرون شدم ک خب چیکار باید بکنم؟! بکشم کنار منم یا باید سعی کنم نزدیک تر بشم؟! یا مثله رابطه قبل من و ا.م.ی.ر که اونم همینطوری بی تفاوت تر بود! ولی الان ک دوست معمولی هستیم زود جواب میده و سعی میکنه نزدیک تر بشه! این چ فازیه دقیقن؟ باید چیکار کنم ؟ یکی بگه خب... خواهرجان و فندق کوچولو رفتن:( دلم گرفته! ب همین سرعت دلم تنگ شد... چقد دوری بده... اصن بغض میشه لامصب دیگ...
ادامه مطلب