
طاقت نیاوردم و باید با یکی حرف میزدم,ب امین گفتم... گفتم محمد باهام چیکار کرده... بهم گفت دیدی حرفام درست بود,دیدی گفتم عجله نکن... بعدم اصرار کرد ک باهاش با سپهر برم صبحونه ک قبول نکردم, روز بعدش دوباره اصرار کرد ک بیا بریم نوتلا بخوریم,دلم نیومد ن بگم,گفتم باشه و قرار شد 9 و نیم بریم ی نوتلا بار تو هاشمیه ک آتنا گفت قرعه کشی داره, امینم از دهنش در رفت گف اگه کیش باشه دوتایی بریم:دی و شنیدن این جمله تو اون لحظه چقد برام لذت بخش بود... نمیدونم چرا اما بهم دل گرمی میداد... صب بخاطر من 9 و نیم پاشد اومد نوتلابار و ب حرفام گوش داد,عکسای دختره با محمد رو بهش نشون دادم....
ادامه مطلب