
دیشب پیله کرد ک تو چرا اینقد عوض شدی,پیله کرد ک تو ب ازدواج فک میکنی آره؟ گفتم آره... عصبی ام,رسوام کرد! چیزی ک نبایدو صریح پرسید و رسوام کرد... من چرا گفتم, من چرا جواب دادم,شاید ترسیدم از دستش بدم... حالا دیگه همه چی خراب میشه,حالا دیگه چیزی مثه قبل نمیشه... دیگه من ک دستم خونده شد, فهمید میخوامش... ببینیم چی میشه بعد از این... ای کاش نمیگفتم......
ادامه مطلب
خدایا دمت گرم ک هستی... دمت گرم ک حواست هست,چند وقتی بود ک فک میکردم دیگه حواست بهم نیستو نمی بینی منو,اما امروز فهمیدم ک حواست هست,دیدم اون روز تو خواستی ک بابا واسطه بشه و من نتونم برم با اون عوضی... خدایا شکرت... شکرت ک حواست بهم بود... وای ک چقد ب بابا حرف های بی ربطی گفتم... وای ک چقد ساده بودم و خر... حالا اون این حرفا رو از یادش میره؟ فراموش میکنه ینی؟...
ادامه مطلب
یکی از مشکلات بد و بیخود ه من اینه ک زیادی ساده م و خیلی ب فکر این ک در لحظه مردم چی فک میکنن نیستم! واسه همین الان ک با بچه های اکیپ تو یونی هستیم یکم داره جو بد میشه... ینی دارم ی حرفایی پشت سر می شنوم,واسه همین باید بیشتر مراقب باشم ... مثلن امین هم کیفشو میکنه هم حواسش قشنگ جمه و طعمه نمیشه و جلو بقیه سعی میکنه طبیعی کنه و کسی پشتش چیزی نگه... خدایا کمکم کن رسوا نشم و الکی چیزی بهمون نبندن... ب امید تو یا رحمان...
ادامه مطلب