پیرزن جسور و ب اصطلاح سرتقی با سرعت وارد اتاق ریاست می شود ، اصلا گوشش بدهکار هیچ کس نیست ، چشم های ریزی دارد و همان ابتدای کار جسارت و لجاجتش در ذوق می زند.
اهل روستاست اما هیچ ب طرز روستایی ها لباس نپوشیده است. چند ساعتی در اتاقم با سرکشی خاصی منتظر رییس می ماند، از آبدارخانه برای خودش چای برمیدارد، بدون تعارف من ، قند از قندانم برمیدارد و نگاه خیره و نچسبی دارد .
اصرار ب صحبت دارد و من ب اقتضای سنش سکوت کرده ام و هیچ خیره سری هایش را ب رویش نمی آورم. در بین صحبت های گزافه اش اشاره می کند ب سریال نمیدانم چی اشاره کرد ک مثل آن سریال کاغذ و کاغذ بازی ادارات خیلی اضافه است.
ب فکر فرو می روم ، تنها راه آموزش و آموختن عوام تلویزیون است و این جای بحث و تفکر بسیار دارد ...
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی