چقدر ب حق زن ها ظلم شده ... ب زن پوریا ک فک می کنم دلم می سوزه ... ازش ب.کارتش رو قبل از ازدواج ک گرفته هیچ، بهش هزار جور انگ و مارک خراب بودن چسبونده ک هیچ ، با نهایت وقاحت ک خونوادش گندکاری پسره رو قبول نکردن و عروسشون رو علننی نمی کنن ک هیچ ... با همه ی خیانت هاش ، آشکار شدن موضوع من .... بازم بخشیدش و مجبور شد زندگیش رو ادامه بده ...
اما راستش نمی دونم ازدواج بینشون معامله ست بیشتر یا ازدواج ... چون دقیقا چند روز بعد فهمیدن قضیه و موضوع ارتباط من و پوریا (ک من اطلاع نداشتم ) عکسای ولنتاین و کادو و جشنشون رو پروفایل گذاشت! و ب همین چیزای کوچیک شاد ه ... ب کادو، گل و پولی ک در ازای بستن دهنش میده و اونم راضی ... و داره زندگیش میکنه ... تولد می گیرن واسه هم و میدونم ک هیچ رضایتی ن تو رابطه ن هیچ چیز دیگه ای باهاش نداره و حتی پوریا اجازه نمیده عکسشو رو پروفایلش بزاره ...
فقد در ازای بی آبرویی ک واسش ب بار آورده ، صیغ.ه آش کرده ، همین !
الان ک فک میکنم ... اون پسر خوش قیافه و جذابی ک سر کلاس دیدم ، ب جذابی اون موقع ها نیس و چ داستان عمیقی پنهان شده بود پشت چهره جذابو هوشی ک مورد تحسین من بود ! پشت چرب زبونی ها ، زبون ریختنا، لبخندای فیک و علاقه ای ک نشون میداد ...
دوس داشتن و پسندیده شدنم توسط اون رو زیر سوال نمی برم اما کژذاتیش رو تایید میکنم ...
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی