چهارشنبه خیلی معمولی سر کلاس نشسته بودم ، علی زد فاز شوخی و گف بیا مهمونمون کن و حواسم ب شوخی های علی بود ک یکی از پسرای کلاس ک تقریبا از بقیه سرتره و تا حدودی ازش خوشم میومد ،
وارد شد و بی مقدمه اومد صندلی کناری من نشست! من حواسم ب علی بود اما سنگینی نگاه شو حس میکردم. حتی اسم یا فامیلشو هم نمی دونستم ک خلاصه ی حرکت ک نگام سمتش چرخید بهم گف شماره تو میدی؟
جا خوردم! کسی اینقددد صریح بهم نگفته بود:/ شاید صراحت کلامش بود ک جذابش کرد واسم. گف واسه گروه و فلان میخوام منم دادم! ک ای کاش نمی دادم!
سریع تو گوشیش زد و گف ع تلگ.رام نداری ک. گفتم ن ندارم ولی واتس اپ هستم. خلاصه اوکی داد و من دیگه بی خیالش شدم و رفتم خونه
آخرای شب دیدم پی ام داد و خواست ک واسه ارائه موضوعو با من بر داره. انقد سریع و با صراحت و رگباری قضیه رو پیش می برد ک من واقعا هنگ بودم!
منم راستش چون بهترین پسر کلاس بود بدم نمی اومد جوابش بدم ک کاش همیشه با پیشنهادای بزرگ بیشتر فک کنم. اوکی دادم و گف بیا ی شب یریم بیرون. ب مامانم قضیه رو گفتم و اوکی داد و شبش رفتیم کافی شاپ رفیقش
وضع مالی خفن، خواهر اولش استاد دانشگاه سوربن پاریس ، خواهر دیگه ش پزشک متخصص تهران و پدرش ب شدت پولدار و تو منطقه خوبی هم خونه داشت
میخوام بگم موقعیت چرب و نرمی بود ک راستش خام شدم. خودشم ی شرکت بزرگ و ماشین داشت... چیزی ک یادم نمیره از حرفاش، این بود ک چی شد منو انتخاب کردی از بین همه بچه ها، یا مثلن میگف کی باور میکرد ی روز ما ، تو با من اوکی بشی! بعد از چن دفه رفت و امد ب شدت ازش بدم اومد
الانم ب فاصله چهارشنبه تا دوشنبه و امروزم ک پنج شنبه س همه چی تموم شد!
راستش خسته شدم. از این سر ب هوا بودن و هی ضربه خوردنای خودم. کاش عاقل بشم
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی