خرید بک لینک
تا کجا گفتم؟ تا روزای اولی ک پوریا همون بهترین پسر کلاس بهم پیشنهاد داد و خیلی سریع و صریح بود... منم خوشم می اومد ازش. راستش لبخندش خرگوشی حرف زدنش حتی ! خلاصه تا همین چن شب پیش رابطه مون کش و قوس داش. اولش با خودم می گفتم تفریح ه . مثه بقیه ... مث اون امین ک سنش بالا بود استاد دانشگاه بود ... مث بقیه دیگه ! مث علی ک هتل سی برگ واسه باباش و خودش رستوران داره . واسم جدی نبود

هم زمان با اون با علی آشنا شدم. علی همون رستوران هتل دارس. خیلی اصیل و متین و پولدار اما من خوشم نیومد ازش وقتی دیدم پوریا جدی تره با پوریا اوکی تر شدم آخه خب طرز دوستی مون فرق داشت. هم کلاسی بود بیشتر رفت و آمد بود. جدی تر می شد باشه . ک خب خیلی کش و قوس داشتیم. اینستای پوریا رو چک کردم دیدم ی دختری کامنتای کاملا صاحبانه میزاره . فهمیدم همون جی افی ک در موردش می گف

حدس می زدم هنوز تو ارتباطن ولی پوریا یا مردده یا دل کنده. سعی کردم محتاط باشم جدی نگیرمش تا ببینم زمان چجوری پیش می بره و چی پیش میاد

خلاصه بهش من سعی می کردم زنگ نزنم. خبری نگیرم و اون بیشتر تماس می گرفت و من فقط کاملا منطقی و عاقلانه جواب می دادم. تا چن روز تعطیلی ک رفتیم سفر . روز بعد تعطیلی ها باید ارائه ای ک با هم مشترک انتخاب کرده بودیم پرزنت می کردیم

تو راه بهم زنگ زد . جواب دادم گفتم خودم بعدن بهت زنگ میزنم. نزدیکای شب بهش زنگ زدم داشت آماده می شد بره عروسی پسر دایی ش . گف تو بخون آماده شو من تا ساعت 3 اینا عروسی ام . اوکی دادم مث همیشه و قط کردم

برخلاف همیشه ک من واکنشی نشون نمی دادم و میزاشتم اون رابطه رو پیش ببره یهو با خودم گفتم الان این نصف مقاله رو باید ترجمه کنه هیچ کار ک نکرده الانم عروسی تا 3 -4 فردا صب هم ارائه س ! واسه اولین بار پی گیر شدم ... زنگ زدم ب گوشیش دیدم ی دختر برداشت گوشی رو :دی

خلاصه کلام این ک این همون دختره بود.پوریا م.ست بود و اشتباهی خطش دایورت کرده بود رو گوشی اون و فهمیدم ک دو سال دوستن. این دختر صیغ.ه اش شده و خلاصه چیزی بیشتر از فکرمنه !

بگذریم از این ک تا صب شوک یودم و اون ول نمی کرد از بس زنگ میزد و چجوری صب شد و پوریا من کتمان میکرد و بعدش بهم زنگ زد گف این دیوانه س خواهش میکنم جوابش نده و از این صحبتا

صب با هر بدبختی ک بود ارادئه دادم و درس رو پاس شدم و ی روز سرد برفی بود. قبل کلاس خواست بریم ی کلاس دیگه پاور رو آماده میکرد و من بی اختیار اشکام می ریخت و می دید . سعی میکرد دلمو ب دست بیاره ولی دلم نمی خواس محلش بزارم

واسه اون اشک نمی ریختم با این ک دوسش داشتم. واسه خودم اشک می ریختم. .. رفتیم سر کلاس و ب هر ترتیبی بود ارائه دادیم. تایم ارائه م حالم خوب بود و واسه استاد یکم دلبری کردم ک نیفتم و برق تو چشای پوریا می دیدم ک با خنده هام جذبم می شد ... اما چ فایده ؟ واسه من ک نبود!

بعد کلاس پی ام داد بیا بیرون. نمی دونم چ حماقتی ک حتی زور گفتناش هم دوس داشتم. یکم ناز اومدم و دیرتر از کلاس اومدم بیرون... منتظرم بود... مث همیشه در حال صحبت با تلفن واسه کارش ... و منتظر صدای پای من ...

دیگه بعد از این همه رابطه می تونم بفهمم کی منتظرم ه واقعی کی نیس... چشاش می خندید... می دونستم حظ میکنه کنارشم. منم همین طور... چقد ب هم می اومدیم اما باید ناز می کردم و دور می گرفتم خودمو... گف وایستا برم ماشین بیارم.

سوار شدم . بهم گف بزا بت راستشو بگم. گف یادته ک گفتم من هرکاری تو زندگیم کردم دیگه؟ من با این هر عشق و حالی کردم ... تو خونه ما رو دیدن مامان باباش ... گفتن یا می گیریش یا هیچی ... و گفت قاطی و بخاطر انتخاب اشتباه قبلم بوده و این صحبتا

ساکت بودم. پیاده شد سیگار بخره با دوتا کیک اومد و مث همیشه ک دلبری میکرد کیک داد دستم گف واسم بازش کن... چقد دوسش داشتم اما نباید می فهمید

هیچی نمی گفتم ... هیچی... رسوند خونه منو ... گف دلیلی نداش اینا رو بهت توضیح بدم اما دادم... تنها جمله ای ک گفتم ... گفتم انتخاب خودت بوده دیگه ...

این آخرین دیدارمون بود ... آخرین دیدار با کسی ک واقعن قلبم می لرزید از غیرتی بازی هاش ... از سیگار کشیدنش ... از کارای ریزی ک از من می خواست واسش انجام بدم ...

اما ممنوعه بود... دور از دسترس من ... دور می شد و من کاری از دستم بر نمی اومد...

چن شب اول ( 3-4 روز پیش) خوب نیودم... دلتنگش می شدم... اما من دیگه عادت کردم... خودم و جم و جور کردم

اما بازم ته قلبم خالی می شد... برای اولین بار رفتم پیش فالگیری ک تو کل شهر معروف ه ... اون روزم ی روز سرد و بارونی بود ...

قهوه مو خوردم و تو اتاق منتظر شدم... آهنگهای آو.نگ میوزیک پخش می شد و من منتظر نوبتم غرق تو افکار و آینده م بوم ....

وقتی پیشش رفتم خیلی چیزا گفت... یکیش این ک عاشقی و عشقت دو طرفه س ... تا فکر ازدواج باهات پیش رفته اما یک خانم درجه یکش (ک قطعا همون زن صیغ.ه ش ) اجازه نمیده ...

بگذریم ... تموم شده و من گوشه قلبم هنوز دوسش دارم ... هنوز بهش فک میکنم ... و شاید منتظر معجزه ای ام ک شاید هیچ وقت رخ نده ...سعی کردم حواسم پرت کنم... با علی قرار گزاشتم بریم بازار ساعت . ایسگاه مترو منتظرش بودم و تو هوای سرد با ریتم آهنگ بهش فک میکردم

بازار ساعت همه چی داشت جز اون چ ک تو فکر من بود... این همه راه باهم گز کرده بودیم و هیچی نبود... چشمم ب هتل مجلل ال افتاد گفتم علی بیا بریم کافی شاپش. رفتیم و مث همیشه من هات چاکلت و کیک خوردم . علی کافه گلاسه ! تمام کافه های شهر ما همینا رو خوردیم :دی

تو مسیر داشتم فک میکردم چقد حالم بعد مدتها خوبه ... علی مهمونم کرد تمام راه باهم خندیدیم و من تا دم در رسوند ... چیزی ک خیلی وقت بود با کسی تجربه نکرده بودم ... با این ک عاشقش نیستم! و چقدددد حالم خوب بود امشب ...کاش میشد بعضی لحظه ها رو قاب کرد

علی ی رفیق از دوران بچگیش داره سامان. سامان ب شدت فیوریت منه. قد بلند هندسام ولی دیوث :دی ینی دوتا از دوس دختراشو ک فقد من دیدم. دیگه بقیه ک هیچی :دی ولی از تیپش و استایل کشیدش خوشم میاد. قرار بود باهم کار شراکتی انجام بدیم ک خب ب نظرم آینده ای نداشت و تو اون جلسه ای ک رفتیم کافه چهارتایی من و علی و سامان و دوس دختر دیگه ش غزل ب نظرم آینده دار نبود حرفاش

علاوه بر این ک غزل از توجه های سامان ب من عصبی شده بود و قهر کرد. و پلن بعدی ک خونه غزل بود و با بساط و فوتبال هم بود پرید! چون سامان خودش جم و جور کرد و دیگه تعارف نزدن منم نرفتم :دی

خلاصه سامان دنبال علی اومد و امشب ب پایان رسید...

راستی یکی از گفته های فالگیر ک از علی نامی خبر خوش می شنوی درست در اومد و اون علی دیگه ک هم کلاسی ایم واسم خرس خریده واسه ولنتاین :))))))))) من تا حالا ولنتاین کادو نگرفتم ... هنوز بهم نداده خونه شه اما عکسش داده ... :))))))))))

کنار همه اینا با یکی آشنا شدم اسمش سجایا بود ... ی اسم خاص ... از این پسر گوگولای مهربون ک مثبتن... بهم کلی کمک کرد گف زیبایی نمی دونم قدر خودتو بدون... کمک کرد خودمو جم و جور کنم... اما می خواس بهم نزدیک بشه ... دلم نمی خواس بعد این اتفاقا ب کسی دیگه نزدیک بشم ...ب خصوص ک زیادی خوب بودنش منو می ترسوندو ازش فراری میداد

یکم بهش بی محلی کردم دیدم بلاکم زده!

دیگه واسم خیل چیزا مهم نیس... فقط واسم مث همیشه دعا کنین اشتباه نرم راهو ...واسم حرف بزنین تو کامنتا ... من با مهربونیای شما و دعاهایی ک واسم می نویسین دلم گرمه ...

---------------------------------------------------------------------------

نظراتی ک واسم میزارین می خونم و مث همیشه با قلبم دوستون دارم اما می دونین قابل نمایش نمیزارم نظرات رو

برچسب: نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 23:18

صفحه بندی