رفتم پیشش ... کاش نمی رفتم... همیشه بزرگ ترین ضربه ها رو از اون خوردم ... الان ک دارم اینا رو می نویسم اشکام می ریزه ... اول صبم کلاس دارم و باز با قیافه پف و تخمی میرم ...
از این ک وقتی ضعیفم ب اون پناه می برم و اون پناهم می ده بیزارم... از این ک دوسم داره بیزارم... از این ک ترجیح همیشگی ش خودشه هم بیزارم ... از بوسه هاش... از حرفایی ک ب هم زدیم ... از بودنم تو اون لحظات پیشش ... از این ک مدهوش عشق هم می شیم و بعدش می فهمیم چ اشتباهی کردیم و از هم دور می شیم ...
ی دوشنبه عصر ب علی زنگ زدم ک بریم بیرون . گفتم زنگ بزنه ب سامان ک بیاد با ماشین باشیم. فاصله ای ک بیاد علی با همه مهربونیش و این ک می دونه حقوق من زیاد نیس همیشه مهمونم میکنه و موکا زدیم . نیم ساعت بعد سامان با غزل رسید و یکم مث همیشه کل کل کردن و غزل رفت سر کار و من و علی و سامان موندیم
من موزیک زدم پلی و تو حال و هوای خودم بودم. می خواستم انتقام همه غصه هامو انگار با شادی تو اون لحظه و هم خونی با موزیک بگیرم ... یهو سامان موزیک کم کرد... گف ببین ماه بانو خسته شدم از تنهایی ... از بین دوستات واسم یکی پیدا کن! شوکه شدم... گفتم سامان ب غزل میگم چشاتو دربیاره ها ... گفت ن دیگه ب اون نگو
گف بزار معیارامو بگم ... گف یکی ک قدش بلند باشه ... یکی هم تیپ تو و غزل ... مث تو ن چاق باشه ن لاغر ... خوشگل باشه مث تو یا غزلشو یادم نیس گف یا ن ... گف وفادار باشه ... و داشت ب نظرم واضح می گف بیا با من باش
خسته شدم از نفر دوم رابطه بودن ... اون از کسری ... اون از پوریا ... این از سامان ... کشیدم از همه بیرون دیگه ...
راستی تو اینستا دیدم فرناز همونی ک امین بعد من رف سراغش ... ازدواج کرده ... با یکی غیر از امین!پس ینی فقد امین بعد من واسه فراموشی با اون رفته ...
چقد امشب احساس تنهایی می کنم ولی می دونم ک خوشبختی داغ داغ تو لحظه می چسبه و اگه بخوای با خودت نگهش داری از دستت فرار می کنه ... باید درد رو تحمل کرد تا خوشبختی از دور ب آدم چشمک بزنه ...
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی