هیچ راضی نیستم,همش خر حمالی و سگ دوعه و چندر غاز حقوق... هیچ وقت آزادی نمی مونه واسه آدم... فقد صب تا شب باید سگ دو بزنی ک شاید ب ی جا برسی
چقد بچه بودم ک فک میکردم حتمن باید کار کنم! و چقد احمق تر ک خواستگارامو بخاطر کار الکی و بیخود از دست دادم! کاش بهم یکی یاد میداد ک زن باید بشینه خونه خانمی کنه,دلبری کنه و زن خونه باشه, ن ک صب تا شب سگ دو بزنه ک چندرغااز کف دستشو بگیره
کاش اینقد بچه بازی نمیکردم! همه چیو از دست رفته می بینم...همه چیو... هرچقدر هم ک دعا کردم,هرچقدر هم ک سعی کردم اوضاع درست بشه نشد,وقتی دنیا و خدا ب آدم پشت کنه,دیگه هیچ امیدی و راهی نمی مونه ... هیچ امیدی...
تاريخ دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۶سـاعت 18:37 نويسنده ماه بانو| |
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی