وضع درسی هر دومون مثه هم بود,نسرین کمتر با کسی اخت میشد و من کم دیده بودم ک با کسی بپره و آخرین دوستای نزدیکش امین و سپهر بودن... امین بخاطر سپهر بهش نزدیک شده بود ک ببینه مناسب سپهر هست یا ن
آخرین بیرون رفتن و دیدارمون پینت بال هتل توریست اردیبهشت سال قبل بود,بعد از اون کم پیدا شد و از سپهر شنیدم ک داره بکوب زبان می خونه واسه رفتن ب امریکا
یکبار هم تو مسیر کتابخونه دانشگاه کتاب زبان ب دست دیدمش و شصتم خبردار شد ک داره ی ریز زبان میخونه ک بره و تصمیمش واقعی و قطعی ه
خلاصه تا ب امروز ک دیدم آمریکاست و تو کلاس پیانو رو ب آینه قدی تو دانشگاه عکس انداخته و پست گذاشته... و کامنت مامانش ب چشمم خورد با همچین مضمونی: قربون دختر هنرمندم بشم...
ی سوال تو ذهنم نقش بست... خدا وقتی ک ب آدما تقسیم بندی جغرافیایی و خانوادگی و یا هر چیز دیگه ک در زندگی ما آدما دخیله, پرداخته بود,اساس ه تقسیم و معیار اصلی بخشیدنش چی بود؟
اساسا منزجرترین کلمه برای من ،کلمه ی "معمولی" ه... معمولی و اوریج بودن... اما دلم گرفت... از بزرگترین آرزوهای من تحصیل اونجاست... همه جوره و همه رقم ه بهش فک کردم و رصد کردم و واااقعن, واقعن برای آرزوهام جنگیدم اما الان,درست تو این موقعیت ک اینجام و دارم این متن رو تایپ می کنم,ناااااامید ترین انسان حاضرم...
چرا ک همه ی مسیرها رو رفتم و ب عینه دیدم ک ختم ب بن بست ه... بابا افکار سفت و سخت و شدیدا بسته مذهبی داره,و مشهد تا دلت بخواد مملو و پررر از آدم های مذهبی نما...
خواستگارای عامه و تفکرای پوسیده... این سال ها من دارم رنج می کشم,ن رورم ب قانع کردن خودم میرسه,ن تحمل شرایط موجود...
حتی فکر کردن ب این چیزا حالمو بد میکنه و بیش از قبل ناامید... عوض کردن نظر پدری ک واسه دخترش حق بیرون رفتن قائل نیست برای تحصیل دکتری در خارج کشور,حکم اعلام کفر و جنگ علنی با مذهبه... و یا فک کردن ب نظرات احمقانه امین ک بخاطر موهای من تو تولد دوستی مون ب عم خورد, بین گریه و خنده معلق نگهم میداره!
گاهی ک خسته میشم شرو میکنم ب نهیب زدن و سرزنش خودم ک آخه این چ افکاریه ک داری,خب توام مثه همه دوستات ک ب روتین زندگی تن دادن و یک نفر رو قبول کردن و دارن آروم زندگی شون رو پیش می برن, یکیو قبول میکردی... و گاهی این نهیب ها ب تشر و دعوا با خودم هم ختم میشه, ک البته بعد با ب یاد آوردن کامنت های عاشقانه مامان های اونا و ب یاد آوردن موقعیت خودم, ک برای هرفکر و ترقی فکریم و نظرم چقدر توهین و حرف می شنوم, دلم ب حال خودم می سوزه و دست از نهیب و تشر برمیدارم و خوده تنها و بی پناهمو نوازش میکنم...
من برای پیدا کردن این کار,روزها و روزها و روزها دعا کردم,اشک ریختم و ب خدا خواهش کردم... اما راضی نیستم... چون احساس بی پناهی میکنم,احساس بی کسی... تو محیط کار ما اکثرا اونایی ک نیاز مالی دارن و متاهل هستن کار میکنن, شاید ناشکری باشه,اما وقتی پدر من یکی از روسا و رییس های جامعه دولتی هست,و ب راحتی میتونه بیش از این حمایتگر باشه, چرا باید من برای آرزوهام کار کنم... فقط چون اون دختر دوس نداره؟
راستش امیدم ب ازدواج هم از بین رفته, هر دری ک زدم بسته بوده تابحال... ب نظرت راهی هست؟
تاريخ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶سـاعت 1:28 نويسنده ماه بانو| |
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی